یلدا مظفریان – جواب خیس

درست در بیست و نهمین روز شهریور آن سال، حدود ساعت دوازده ظهر یک روز کاملاً معمولی، زنگ تلفن به صدا درآمد و من گوشی را برداشتم. رفیق گرمابه و گلستانش، مهدی بود که بعد از یک احوالپرسی سریع و فرمالیته خواست با بابا صحبت کند. لحن حرف زدن بابا بعد از چند لحظه گفت‌وگو با مهدی دگرگون شد. آنچه از حنجره‌اش بیرون می‌زد انگار صدا نبود، آشوب و دل‌شوره بود! از آن لحظه به بعد با آن زنگ تلفن، برای مامان، بابا و من، رنگ دنیا تغییر کرد!

همین که بابا و مامان به قصد عزیمت به سمت دردانه‌شان، پرشتاب به جمع کردن ساک و پوشیدن لباس مشغول شدند، دوباره صدای زنگ تلفن در خانه پیچید و باز هم دستان من به سمت تلفن هجوم بردند و دوباره همان صدا: «یلدا جون، لطفاً همراه بابا شما بیاین... مامان نیان». میخ‌کوب بودم و دهانم خشک شده بود. چشمان تیزبین مامان آن‌چنان حالتم را برانداز کرد که فهمید درخواستی غیرعادی از من شده. آنجا بود که عمیقاً درک کردم غریزه مادرانه چقدر دقیق‌تر از حواس پنج‌گانه عمل می‌کند. لازم نبود آنچه شنیدم را بشنود؛ مامان خوب می‌دانست که باید برود و تا وقت رفتن تنها یک جمله را مدام تکرار می‌کرد: «چرا خودش زنگ نزده؟»

از پنجره آشپزخانه رفتنشان را نگاه می‌کردم. بدرقه‌ای سرد، پراضطراب و بی‌روح. مامان را می‌دیدم که ناله‌کنان دو دستش را روی پاهایش می‌کوبد و سرش را تکان می‌دهد. گویی که او زودتر فهمیده بود! در لحظه آن بدرقه سرد، رنگ همه چیز در نظرم خاکستری بود.

رفتند و من ماندم و تنهایی. صدای سکوت بلندتر از هر نوایی در خانه پیچیده بود و نبودنش بیش از هر کسی در خانه حس می‌شد. به دنبال ردپایی از او می‌گشتم. به کفش‌هایش خیره شدم که جفت شده کنار هم جلوی در ورودی قرار گرفته بود. به اتاقش رفتم، پشت میزش نشستم، دفتر و دستکش را باز کردم و ورق زدم. نگاهی به دستخطش انداختم. هنوز هم به نظرم بد خط بود! کمد لباس‌هایش را باز کردم، دستی به آن‌ها کشیدم. سپس روی تختش دراز کشیدم. به سقف اتاق چشم دوختم، به چراغی که بی‌رمق آویزان بود. چشمانم را بستم و لحظه رفتنش را به یاد آوردم که با چه شتاب و عجله‌ای کوله‌بارش را به دست گرفته بود و پله‌ها را دو تا یکی پایین می‌رفت. درست در آخرین پیچ راه‌پله بدون آنکه نگاهم کند، بلند گفت: «یلدا فعلا خداحافظ!» تلاش کردم صدایش را دقیق به خاطر بیاورم. اما هرچه کردم نشد، با خودم کلنجار رفتم که چطور ممکن است؟ بیست و شش سال است که خواهر و برادریم! کلافه شدم و از اتاقش بیرون آمدم. از شدت دلشوره حالت تهوع گرفته بودم. از لحظه آن زنگ تلفن کوفتی، لب به چیزی نزده بودم. فقط در تنهایی از این اتاق به آن اتاق و از آشپزخانه تا حمام را گز می‌کردم. زمان انگار خیال سپری شدن نداشت! دنیای خاکستری اطرافم تهی بود از هر چیزی. نه اتفاقی، نه تماسی، نه رفت و آمدی، نه حوصله‌ای برای انجام کاری. من بودم و هیچ که با هم تجربه پوچی را می‌ساختیم. معلوم نبود که اصلا چرا در خانه ماندم و چرا همراهشان نرفتم! درگیر پرسش‌هایی مستمر و بی‌پاسخ بودم که یک‌به‌یک از ذهنم می‌گذشتند. دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟ چرا برای او؟ چرا این، چرا آن و...

 نزدیک به غروب بود. می‌بایست رسیده باشند و تماس بگیرند اما خبری نبود. با دلهره به بابا زنگ زدم اما هرچه تماس گرفتم مشترک موردنظر در دسترس نبود. جرات زنگ زدن به مامان را هم نداشتم. گویی آن حس و غریزه مادرانه مرا ترسانده بود. بالاخره برای لحظه‌ای بر ترسم غالب شدم و این بار به مامان زنگ زدم ولی بابا جواب داد! از جا پریدم. با لحنی توامان از پرخاش و درماندگی، بابا را سین‌جیم کردم:«کجایین؟ می‌دونی از وقتی رفتین چند بار تماس گرفتم؟ پس چرا خود مامان جواب نداد؟ چه خبر؟ احسان چطوره؟» بابا اندکی سکوت کرد و بعد با صدایی زمزمه‌وار گفت: «احسان بعد از تصادف توی بیمارستان بستریه، مامان اونجاست و نمی‌تونه جواب بده، تلفنش دست منه». انگار که بر اسپند روی آتش آبی ریخته باشند کمی آرام شدم و تاکید کردم که دوباره تماس می‌گیرم و می‌خواهم با مامان صحبت کنم. تماس کوتاهمان تمام شد. بعد از یکی دو ساعت دوباره به مامان زنگ زدم اما باز هم بابا برداشت و دوباره همان سوال و دوباره همان جواب. اما این بار اصلا باور نکردم.

باز من ماندم و تنهایی. شب شده بود. نشستم کنار همان پنجره آشپزخانه. به آسمان سیاه چشم دوختم و به ستاره‌ها که یک‌به‌یک خودنمایی ‌می‌کردند؛ گرچه این خودنمایی در نظرم تلاشی بیهوده بود و هیچ یک زیبا نبودند! دیگر طولانی‌ترین شب سال زندگی من یلدا نبود، دقیقاً همان شب لعنتی بیست و نهم شهریور ماه بود، همان شب پرستاره و زشت که تا صبح پلک نزدم.

نزدیک به ساعت هفت صبح آماده شدم تا عازم مقصدی بشوم که دقیقاً نمی‌دانستم کجاست. بیمارستان است یا....؟! همین که در خانه را به قصد خروج باز کردم و می‌خواستم از آن پیله خاکستری رنگ تنهایی بیرون آیم، چیزی شبیه به تجربه یک شهود در من رخ داد، انگار نوایی بلند شد و گفت: «پیش از رفتن، به بابا زنگ بزن» و من چنان کردم. این بار بابا جوابی خیس به من داد، سرشار از اشک: «توی پزشکی قانونی هستم... احسان تمام کرده». یک‌باره رنگ دنیا و همه جا سیاه و تاریک شد. فرو کشیده شدم در قعر لحظه‌ای وصف‌ناشدنی از تجربه یک حس تلخ، و دوباره سرشار از پرسش، لبریز از چرا، و غرق در اشک. صدای زاری‌ام بالا و بالاتر رفت و سکوت خانه را در هم شکست. در واقع من هرگز از آن پیله تنهایی بیرون نیامدم، من در آن گرفتار و اکنون عزادار شده بودم!

در میان توده متراکمی از اشک، ناخودآگاه نگاهم به کفش‌هایش که کنار در، مرتب جفت شده بود، افتاد. دوباره به سمت اتاقش رفتم. در کمد لباس‌هایش را باز کردم و تک‌تکشان را بوییدم. در میان لباس‌هایی که دیگر هرگز برتنش نخواهند نشست، به دنبال برادر کوچکترم می‌گشتم. بلوز سیاهی از میان انبوه لباس‌هایش یافتم و به تن کردم. با لباس خودش به عزایش نشستم! دوباره دفترش را باز کردم و دست نوازش به یادداشت‌هایش کشیدم و بر دستخطی اشک ریختم که از آن لحظه تاکنون برایم زیباترین است.

از لحظه همان زنگ تلفن در یک روز معمولی، درست از واپسین روزهای تابستان آن سال به بعد، دنیا برای مامان، بابا و من بی‌رنگ شد!
photo_2025-01-20_15-11-12

مهرجویی را کتاب فیلمساز کرد، نه سینما

[بررسی وجوه گوناگون کتاب در سینمای مهرجویی]

نقش و حضور کتاب در آثار مهرجویی صرف معرفی نبوده؛ مثل سکانسی که شکیبایی آسیا در برابر غرب شایگان را به بیتا فرهی نشان داد و گفت: «اگه می‌خوای مخت کار کنه اینو بخون!» کتاب‌ها هم موتیف فیلم‌هایش بوده‌اند، هم درونمایه‌ی فیلم‌نامه‌ها، هم بخشی از دکور صحنه و هم عامل کنش‌مندی شخصیت‌ها و هم منبع اقتباس؛ مثل گاو که از عزاداران بیل ساعدی برآمده‌‌بود یا پری که از کتاب زویی و فرنی سلینجر. اما سرگشتگی پری، از کتابی که برادرش اسد نوشته بود آغازگشت و کاراکتر نخست درخت گلابی، نویسنده‌ای بود که به باغ آمد تا کتاب نیمه‌تمامش را تمام‌کند. کتاب‌ها در فیلم‌های او گاهی دیالوگ و مونولوگ می‌شدند؛ مانند صدای بی‌غل‌و‌غش شکیبایی که شاملو می‌خواند: «آتیش آتیش چه خوبه…» یا ایفاگر نقشی بودند؛ مثل بانو که دورش را قفسه‌های کتاب گرفته‌بود اما تصور خالی از حقیقتی که از کتاب‌‌ها برای خود ساخته‌بود او را راه به جایی نبرد! در نارنجی‌پوش، زندگی حامد فقط با یک کتاب فنگ‌شوی متحول شد و تا دیوارهای کثیف زیرزمینش را هم رنگ زد. آنجا دریافتم کتاب در ساخت‌ذهن مهرجویی «کارکرد» دارد و ویترین روشنفکری نیست. در گفت‌وگوی رامین جهانبگلو با مهرجویی در کتاب فیلم‌نامه‌ی هامون (۱۳۷۴) گفت هامون روشنفکر نیست، فرهیخته است. مهرجویی «فرهیختگی» را خوش‌تر می‌داشت تا روشنفکری و کتاب در زندگی و فیلم‌های او نشانگر فرهیختگی بود نه روشنفکری. بسیارند روشنفکران ما، در اسارات هیجانات لحظه‌‌ای و «اشتباه‌ کردیم»‌گویان به‌خاطر کنش‌ها و واکنش‌‌های تکانه‌ای‌شان در موقعیت‌های سیاسی و اجتماعی. مهرجویی اما به‌سبب جست‌وجوگری فرهیخته‌گونش – دور از همه‌ی این هیاهوها- در جاده خودش می‌راند. از همین رو سراغ مهمان مامان مرادی کرمانی هم رفت (نویسنده‌ای که مدعی روشنفکری نبوده) و فیلم‌نامه را با وفاداری زیاد نسبت به آن کتاب نوشت.
مسیر حرکت مهرجویی که با اقتباس از آثار ساعدی، نویسنده یگانه پیش از انقلاب آغاز شد و از سلینجر گذشت تا به مرادی کرمانی رسید، بیانگر ارادت مهرجویی به ذات کتاب‌ است نه خط‌و‌ربط گاه بی‌فایده و خنک گفتمان‌های رایج روشنفکران زمانه. برای همین هم خود گفتمان‌ساز می‌شد بر پرده سینما. اکنون بر مخاطبان دقیق سینمای مهرجویی آشکار است که «کتاب» او را فیلمساز کرد نه «سینما».

علی‌اکبر زین‌العابدین

Choice Board Title (9)

داریوش مهرجویی موثرترین مروج کتابخوانی در سینمای ایران

تصمیم گرفتیم از داریوش مهرجویی تقدیر کنیم در جشنواره چهارم تقدیر از مروجان کتابخوانی. در شورای برنامه‌ریزی طرح شد که پایان‌نامه‌ای درباره حضور کتاب‌ها در فیلم‌های مهرجویی نوشته شده‌است. از اعضای شورا بودم. ایده را سخت چسبیدم و به عنوان یک مخاطب حرفه‌ای مهرجویی که همان کتاب‌های فیلم‌هاش در زندگی فرهنگی‌ام اثر وافر گذاشته‌بود، دفاعیات محکمی کردم و قول‌دادم مقدمات حضورش را در اختتامیه فراهم‌کنم.
به مهرجویی پیام فرستادم و برایش جالب بود چنین تقدیری. گفت تا حالا به این موضوع فکر نکرده‌بودم! و گفت حضور کتاب‌ها در فیلم‌هایم ناخواسته بوده. پاسخ دادم اما میزان اثرگذاری این اتفاق‌های ناخواسته، به ترویج مطالعه میان مخاطبان فیلم‌ها منجر شده و توجه به ترویج کتابخوانی از راه سینما، می‌تواند فیلمسازان دیگر را به این راه ترغیب کند.
دو روز مانده به مراسم، مهرجویی گفت بخاطر آلودگی هوای آبان‌ماه پایتخت، امکان حضور ندارد و بیماری‌ا‌ش را تشدید می‌کند. گفت یک ویدیو ضبط می‌کنم و حرف‌هایم را همان‌جا می‌گویم. ویدیو با حجم ۵۰۰مگابایت به دستم رسید. بالاترین کیفیت تصویری و صوتی و دانلودش با سرعت‌های آن موقع، چندین ساعت زمان برد. دانستم که آقای کارگردان، ویدیوی
کم‌کیفیت نمی‌فرستد.

سکانس – پلان‌های کتاب‌ها در آثار مهرجویی در ذهنم نقش می‌بستند. به داریوش راد که تدوین‌گر خوش‌قریحه‌ای بود سفارشی دادم تا ویدیویی کوتاه از این لحظه‌های ماندگار کتاب‌ها در سینمای مهرجویی بسازد و در مراسم پخش کنیم.
سکانس‌ها را برایش یادداشت کردم و او هم با بازنگری فیلم‌ها و گفت‌وگوی مشترک ویدیویی درخور، تدوین کرد. در دیدار آخرم با مهرجویی از این ویدیو گفتم و متوجه شدم که به دستش نرسیده و گفت برایم بفرست که مشتاقشم. گشتم و پیداش نکردم. گذاشتم سر فرصتی مناسب که فراموشم شد و افسوسش تا الان به دل مانده.
هر دو ویدیو را در سالن پخش کردیم و آخر، لوح تقدیر و هدیه را به شهرام اقبال‌زاده به نمایندگی از ایشان اهدا کردیم. اجرای مراسم آن شب بر عهده خودم بود و آن لحظه‌ها که ادای دین می‌کردم، هیجانم را بالا برده بود.
در این پست، سخنان مهرجویی بزرگ را برای مراسم تقدیر می‌بینید [ویدیویی که نخستین‌بار بازنشر می‌شود] و در پستی دیگر در همین صفحه، ویدیویی که از کتاب‌ها در سینمای مهرجویی ساخته شده، منتشر خواهم کرد.
اینکه شروع سخنانش از رنج زلزله‌زدگان آن روزهای سر پل ذهاب گفت، نشان از دردهای مردم زمانه‌اش داشت.

علی‌اکبر زین‌العابدین

Choice Board Title (8)

به کودکانِ جهان و خواب‌های ناتمامشان

خیال‌سازان کودکی،
خیال‌های کودک‌یارتان خشکید
خیال‌هایی که بال می‌گشودند، خاک‌مال شدند
باز هم «خیال» کودکی به «واقعیتِ» خون‌کُنان، مهجورانه باخته گشت.

دست ما خالی
دست کودکان خالی
پای خیال خالی
ما در رویای بی‌سرانجام خیال‌های خالی، بی‌دست‌وپایی‌مان را سوگواریم.

آیا خواهد رسید آن هنگام که خانه‌ی‌ خیال‌های کودکان، تنها واقعیتِ جهانمان باشد؟

ای خیال‌های کودکانه، از شما هم می‌ترسم.

لینک ویدیوی «به کودکانِ جهان و خواب‌های ناتمامشان»

علی‌اکبر زین‌العابدین

IMG_7335-11111

آقای اقبال‌زاده، آیا مهرجویی هنوز مُرده است؟

آقای اقبال‌زاده، آیا مهرجویی هنوز مُرده است؟

اکنون پناهگاه من جایی نیست؛ «کسی» است؛ شهرام‌ اقبال‌زاده.

شهرام‌خان، تا ساعت سه‌ونیمِ نیمه‌شب دیشب، از مهرجوییِ مقتول می‌نوشتم در تنهایی و در خودم، خودم را بالا می‌آوردم تا یکباره پس کشیدم. چراغ را خاموش کردم. پتو روی سرم کشیدم که سیاه باشد. صدای تق و توقِ سخت آمد. با قفلی، کلیدی چیزی ور می‌رفت کسی. قیجِ فلز خشک بود. در را از پشت، قفلِ قفل کرده‌بودم. نه که چیزی داشته‌باشم برای بردن و نه حتی برای خوردن! بخاطر خودم که دوباره دو شبِ سیاهِ پشتِ سر هم مرا نکُشند. مهرجویی را با اسلحه‌ی سلاخی کشته‌بودند؛ آنها من را مُرده‌بودند. چون مهرجویی منِ پانزده‌ساله را به دنیایی جدید آورده‌بود. مهرجویی سرزمین روشنفکری و فرهیختگی را نشانم داد. مهرجویی که نه من را می‌شناخت و نه هیچ‌کدام از ما جوانه‌زده‌های دهه‌های شصت و هفتاد را. او با سینمایش و فقط برای بعضی‌مان با یک هامون‌اش یا یک پری یا یک بانو یا لیلایش یا آخر کار با درخت گلابی‌اش. من فیلم می‌دیدم و در خونم آواز می‌شد که نویسنده‌ام، می‌دیدم و در من غلیان می‌یافت که کتاب‌خوانم. می‌دیدم و فیلسوف و عارف و سالک می‌شدم. می‌دیدم وحماقت‌هایم بالا می‌آمد و از بالا‌آمدنش غرور بیخودم ترک برمی‌داشت. می‌دیدم و یادم می‌داد فرق اصالت و سانتی‌مانتالیزم را. از دروازه‌های تردید واردم می‌کرد و جایی کمی امن‌تر رها می‌کرد خودم با خودم را. تَوهم به‌دردبخوری می‌دادمان. انگار آن فیلم‌‌نامه‌ها را خودمان نوشته‌بودیم، خودمان بازی کرده‌بودیم، برایشان موسیقی انتخاب کرده‌بودیم.

صدای وررفتن می‌آمد ساعت سه‌ونیمِ نیمه‌شب سیاه، شهرام‌خان! خواستی باور نکن. این توهم نبود. عین صدا بود به هر چه قسم. زیر پتوی سیاه گفتم با خودِ مُرده‌ام: «آمده‌اند تَنم را رگ بزنن.» شب قبلش مهرجویی را، که خود من بودم رگ‌ها و عصب‌ها زده‌بودند. دوباره آمده‌بودند خیالشان راحت‌تر شود. چقدر نترسیدم! چراغ روشن نکردم. نور گوشی را پراندم. جهیدم از تخت. برخلاف همیشه که می‌ترسم و خشک می‌مانم. نور چرخاندم ببینم چگونه شب قبلش مرا کشته بودند؟ فهمیدم: «کُشته، شجاع است.»

شهرام‌خان، تو تنها کسی بودی که هر سه دیدار و تماسم را با مهرجویی بزرگ رقم زدی. سال‌ سردِ سرطان و بیمارستانت را از مصاحبه مهرجویی باخبر شدم. یادت است از همان تخت سرطان اولین پیام‌هایمان را ردوبدل کردیم؟ و تو به تدریج خودت را زنده‌کردی، بر خود، خدایی کردی. برای اطمینان اولین قرار کاری دوره نقاهتت را گذاشتیم و به میزگرد آمدی و باورم شد که زندگی این مُرده‌خانه را زنده می‌کنی. از آن روز، حضورت در سناریوی زندگی کم‌اهمیتم -که دیشب تمام نشد و دستی که با قفل ور می‌رفت از حرکت ایستاد و خاموش شد- آغازشد. شهرام‌خان، تو روی دیگر مهرجویی را بازنمایاندی. تو مهرجوییِ نویسنده و مترجم کتاب را زنده کردی. به من پیام دادی که بیا اولین رونمایی‌های کتاب‌هاش که باعث و بانی‌اش خودت بودی و دیدار اولم با مهرجویی حاصل شد و دو سه سوال کهنه‌ام را  بخاطر بودنت، مهرجویی درگوشی، پاسخم داد. به من گفت: «حواست باشه توی همین سفرنامه پاریسم اسم مستعار حامدی، همون غلامحسین ساعدیه. بقیه جوابت اونجا.» و یک راز هم از ساعدی و خودش گفت که الان نمی‌خواهم بنویسم و شاید هیچ‌وقت ننویسم تا رازی را که مهرجویی به خودم گفته برای خودم بماند حتی اگر به چند‌ نفر دیگر که یکی‌اش خودت هستی گفته باشد. دیدار دوم که برای کتاب دیگرش بود و داشتیم قهوه می‌خوردیم به من گفت: «اگه این رفیق مشترکمون شهرام نبود این کتاب‌ها هم نبودها! آخر عمری کتاب‌نویسم کرد. من از عالم نشر و اینها سردرنمی‌آرم. کار شهرامه. کتاب‌ها به اصرار و تشویق شهرامه. به درد می‌خورن یا نه نمی‌دونم! به حرفش گوش می‌کنم.» شهرام‌خان، پس از شب اول رفتنِ مهرجویی که خون‌زده شدم فقط تو به یادم آمدی. باز هم با تو در سرم حرف می‌زدم. می‌گفتم: «چه کار می‌کنی با این فلاخن‌ها که به تمام پیکرت می‌کوبند؟! چطور بعد از گذرت از آن سرطان استخوان‌سوز و این همه دوستانی که دم به دم از دست می‌دهی و چندماه نمی‌گذرد که پانته‌آی آزادت، دختر جوانت پر گشوده و حالا داریوش رفیقت با این سقاوت و شقاوت؟ آقا چکار می‌کنی؟! آقا چجوری اینجوری هستی؟!» و هربار توی سرم با تو حرف می‌زنم و از همین فلاخن‌های سرخ و سیاهِ داغ ازت می‌پرسم می‌دانم که تو دَرجا پاسخی داری. می‌دانم قلبت آتشستان است و همیشه گلستانی زیرش روشن. باز می‌نشینی به انصاف وجودگرایانه‌ات. خِرد هستی‌شناسانه‌ات. می‌نشینی درد را تفسیر موثق و موسع می‌کنی. و با نرمی خودآفریده‌ات «می‌دانی اکبرجان‌»هایت شروع می‌شود … دست به قلم می‌بری برای همه ما و می‌خوانیمت. همیشه یک قُلُپ دیگر برایم/برایمان باقی می‌گذاری تا کُشته‌ی کامل نشوم، کُشته‌ی کامل نشویم در این کُشته‌سرا. رازت را نمی‌دانم شهرام‌خان. فقط رازت همیشه با من در سخن است که زندگی را یک قُلپ دیگر برایم نگه می‌داری حتی اگر رنگ چرک چُدنی پوسیده داشته‌باشد. تو ایستاده‌ای برای ماندگارکردن زندگی‌هایی که شد و کشته شد و تو مثل خودت که خودت را زنده می‌کنی، دوباره بلندشان کنی.

شهرام‌خان، حرف‌های ناسازِ شلخته‌ام را خوب گفتم یا بد، مهم نیست، تو خوب باش، تو خوبش کن، تو خوبم کن.

قربان قلبت

علی‌اکبر زین‌العابدین

24مهر1402

Choice Board Title (10)

راویِ روان

۱. دختری بیست‌ویکی دوساله داشت نوشته‌اش را می‌خواند. اوایل کلاس. نفسش بند آمد. بغض قورت می‌داد. بی‌حرکت نشسته بودم تا اوضاع از دستم درنرود. دو سه هنرجو من را می‌پاییدند که واکنشم چه خواهد بود. دختر هنرجو عنان از دست داد. از کلاس خارج شد و هق‌هقش از سرویس بهداشتی روبه‌روی کلاس به ما رسید. دو نفر از خانم‌ها او را به کلاس برگرداندند. نویسنده‌ی جوان با دست اشاره کرد که دیگر نمی‌تواند بخواند. متنی درباره‌ی ترس‌هایش نوشته بود. حسابی کم آورده بودم. نتوانستم کاری برایش بکنم و رفتیم سراغ نوشته‌ی کسی دیگر. حسرتِ هیچ‌کاری‌نکردن بر منِ معلم ماند.

۲. دفتر کارم کولر درست‌وحسابی نداشت. تنم عرق می‌کرد و کلافه می‌شدم. هنرجوی مرد که مدرس دانشگاه بود، برشی از زندگی‌اش را خواند. با ترس و لرز نوشته بود. پر از سانسورِ خود. گفتم: «اینا که نوشتی به کار هیچ‌کدوم ما نیومد؛ اول از همه خودت.»
به‌هم ریخت! برایم مهم نبود. یا آخرین جلسه‌اش می‌شد یا سفت می‌چسبید. گفت: «هر چیزی رو نمی‌شه توی کلاس خوند استاد.»
گفتم: «پس وقت خودت رو تلف نکن.»
پیشانی او بیشتر از من عرق کرد. شاید به‌خاطر این‌که جلوی خانم‌ها گفتم. توی خودش رفت. بعد دیدم دارد می‌نویسد. در کلاس مشارکت نمی‌کرد. اواخر کلاس به سرویس بهداشتی رفت و با صورت شسته‌شده برگشت. گفت: «اجازه دارم دوباره بخونم؟»
فکش می‌لرزید و می‌خواند. رازهایی برملا کرد. تماما حسرت‌هایش بودند که تا چهل‌وپنج سالگی‌اش کش آمده بودند. تمام که شد، گفت: «راحت شدم.»

۳. از یک‌جایی به‌بعد به‌جز شاگردی ادبیات، شاگردی روان‌شناسی را هم شروع کردم. یک‌روز سرویس بهداشتی بودم. با حوله‌ی صبح، صورتم را خشک می‌کردم. یکباره زد به سرم که کلاس نویسندگی را به روان‌شناسی وصل کنم. آموزش داستان و شعر را کنار گذاشتم و چسبیدم به روایت‌های شخصی آدم‌ها از زندگیشان. این‌طوری هر کسی می‌توانست خودش را جذابانه بنویسد و بعد خودش را با نوشتن درمان کند. برای خودم هم بهتر شد؛ این‌جوری از حسرت این‌که نتوانم کاری برای بغض‌ها بکنم کم می‌شد. این‌جوری نوشتن به زندگی هر آدمی می‌توانست وارد شود. این‌جوری دردهای خودم هم درمان می‌شد.
«راویِ روان» آغاز شد.

علی‌اکبر زین‌العابدین

سوگ

درسا رضازاده – تغییر عزیز

عزیز که مُرد، آب از آب تکان نخورد.

نه صفحه‌های اینستا پر شد از خبر مرگ عزیز، نه کسی غش و ضعف کرد. اما یک عزیز کم شد؛ عزیز ما! و دنیا همچنان ادامه داشت.

این روزها تمام پیرزن‌های خیابان با پوست سفید و چروکیده، برایم عزیز شده‌اند. دلم می‌خواهد بروم کنارشان و آن‌ها از زندگی‌شان بگویند. یک بار جایی خواندم پیرها عاشق تعریف کردن از گذشته و خاطراتشان هستند. عزیز هم بود. از آقا رضا می‌گفت که چطور عاشق موهای فر و پیراهن چین‌دارش شده بود. در کوچه‌پس‌کوچه‌های کرمان دنبالش راه افتاده و همان شب آمده بود خواستگاری. و از قضا علاوه بر قد بلند و چهارشانه که در لباس ارتشی ابهتی داشت، اهل تهران هم درآمده بود. همان تهران که عزیز آخرین بار از پیش دخترعمه‌اش که برمی‌گشته، به ضریح حضرت معصومه التماس کرده بود که دفعه بعد بیاید تهران و دیگر برنگردد.

عزیز پر از شور زندگی بود و البته لجباز و یک‌دنده و به قول خودش سیتی‌سماقی! هر طور شده بود کاری را که می‌خواست انجام می‌داد. خیلی هم اهل صلاح و مشورت نبود. از آقا رضا که می‌گفت انگار دلش پر از پروانه می‌شد. بعد هم که معلوم شده بود آقا رضا یک زن و سه بچه هم دارد، باز چیزی عوض نشده بود. تهران بود و آقا رضا هم که به قول خودش آقااا بود. هوو هم که حناق نبود. آدم بود و عزیز هم عاشق آدم‌ها. آن‌قدر برایش سوپ و آش درست کرد و فرستاد و او ریخت توی سطل، تا با هم دوست شدند.

عزیز سواد نداشت. اصلا استعداد درس و مشق نداشت. چند باری رفته بود مدرسه ولی فایده نکرده بود. اما عاشق رابطه با آدم‌ها بود و استعدادش را هم داشت. برعکس من!

شاید هم عاشق زندگی و ماجراهایش بود، آن‌ هم نه از بعد مصیبت و سیاست و روان‌شناسی و … ، عاشق قسمت‌هایی بود که قلب زندگی می‌تپید؛ داستان‌های عاشقانه‌ ساده و بدون پیچیدگی!

چند بار برایش «بامداد خمار» خوانده بودم و چند بار هم شهرزاد. و هر بار آنجا که محبوبه به رحیم نجار می‌رسید، می‌گفت: «دوباره بخون.»

زمان جوانی ما، اهل نماز و روزه شده بود. صبح‌ها تا بیدار می‌شدیم می‌گفت: «یه رژلبم بمال مادر! که خوشکل بشی.» و ظهر به ظهر نصیحت می‌کرد: «تو که این همه حرف می‌زنی، پنج دقیقه نمازت رو هم بخون، ببین چه پوستت خوشکل میشه.» و در جواب مامان که همیشه به شوخی می‌گفت: «از بچگی به ما همینو گفتی اما جمیله روز به روز خوشگل‌تر شد.»، می‌گفت: «چه می‌دونم والا!».

آقا رضا که دو تا زن را ول کرد و رفت اَملَش و تنهایی مُرد، عزیز با سه بچه‌اش برگشت کرمان. بچه‌ها که ازدواج کردند، خانه‌اش را فروخت و تقسیم کرد بینشان تا کار و باری راه بیندازند و گفت: «خونه می‌خوام چی کار؟ من از تنهایی بدم می‌آد. می‌رم خونه این و اون تا تنها نباشم.»

و آواره شد.

عزیز اهل ماندن نبود. یک جا بند نمی‌شد. ساک کوچکش را برمی‌داشت و جاری بود بین خانه‌ها. همه نوبت می‌گرفتیم تا میزبان عزیز باشیم. هر چند که غرور میزبان بودن‌ و زندگی‌های مدرنمان خیلی جاها دلش را می‌شکاند.

و او همیشه نگران بود مزاحم باشد.

آخ عزیز! آخ عزیزم! کاش بیشتر پیش خودم نگهت داشته بودم. تا وقتی آفتاب می‌افتاد وسط خانه، بیایی بنشینی و بگویی: «اگر دوختنی داری بیار! اگر پاک کردنی داری بیار!»

چقدر دلم می‌گیرد وقتی یادم می‌آید صورت پارسا را نمی‌بوسیدی و می‌گفتی: « نه مادر! من پیرم و خوب نیست صورت نرم و لطیف بچه رو ببوسم. از دستش بوس می‌کنم.»

مگر تو اصلا بچه نبودی عزیز؟ مگر پارسا پیر نمی‌شود؟ مگر پیرها از دنیای دیگری می‌افتند وسط دنیای ما؟ پیری که عیب نیست!

چرا این‌ها را به تو نمی‌گفتم؟

راه رفتنت که سخت شد بالاخره راضی شدی همان کرمان یک خانه اجاره کنی تا بقیه بیایند مهمانی. و ما نفهمیدیم که تو اهل ماندن نیستی.

مامان چند ماهی آمد کرمان چون مریض بودی و از پرستار هم بدت می‌آمد. روز قبل از رفتنت به مامان گفته بودی: «ناهید! آقا رضازاده و بچه‌هات رو ول کردی و اومدی پیش من. از زندگی افتادی اما نذاشتی من زیر دست پرستار بیفتم.» و مامان غرق اشک شده بود که: «تا زنده باشی کنارتم.» و باز نفهمیدیم تو اهل ماندن نیستی.

این ماندن آخر هم آمادگی برای پرکشیدن بود. حالا تمام پیرزن‌های خیابان با پوست سفید و چروکیده، برایم عزیز شده‌اند.

روابط با والدین

غزاله کیهانی – مامان

مامان. ساده و قد بلند. با موهای مشکی و ابروهای پیوسته و نهمین فرزند از خانواده دوازده نفری سنتی طهرانی. تولد مامان مصادف می شود با خرداد 42 . تعریف می کند که آن زمانها، نوزادی که به دنیا می آمده، روز و سالش را پشت قرآن می نوشتند تا بعدا برایش دروقت مناسب “سه جلد” تهیه کنند.جریان های سیاسی آن روزها، بر روی پدرمامان که کارش وحتی علاقه اش به سیاست نمی رفته و برعکس همیشه سیاست را کیسه گدایی قدرت طلبان می پنداشته، تاثیرمی گذارد و شناسنامه مامان با چندین ماه تاخیر به ثبت می رسد.رسم خانه مامان این بود که دختران در خانه پدری،در سنین پایین، به خانه بخت بروند و پسران برای تحصیلات تکمیلی راهی “خارج” شوند.مامان همیشه با یادآوری این موضوع می گوید “آیا براستی سیاست وسنت خانه ،از هم جدا بودند؟” و عتراض خود را نشان می دهد.
 ازاین قانون نانوشته خانه، فقط دو برادر و یک خواهر مامان به سلامت گذر می کنند و مسیرزندگی مامان همانند هفت خواهر و برادران دیگرش ،خیلی زود به ازدواج ختم می شود.مامان دراوایل پانزده سالگی عاشق بابا که سیزده سال از او بزرگتر بوده می شود و من در اوایل شانزده سالگی اش ،شیرینی زندگی شان می شوم. دو سال بعد برادرم به دنیا می آید. مامان عاشق بچه، وقتی تمایل خود را برای فرزند بیشتر داشتن ابراز می کند با مخالفت های شدید خواهر شوهران مواجه می شود. خواهر شوهران، تحصیلکرده و عضو “حزب” بودند و هرکدام در سن بیست و چهار، پنج سالگی به انتخاب خود شوهر کرده بودند. کیا بیایی در خانواده پرجمعیت پدر داشتند. به اصطلاح حرفشان برو داشت و مامان را به جای ازدیاد فرزند،به ادامه تحصیل سوق می دهند. مامان که خود هم به شدت به تحصیل تمایل داشت،از فرزندآوری منصرف می شود و چند سالی تحصیلاتش را پیگیری می کند. با این حال به دیپلم نمی رسد و نگهداری از من و برادرم را اولویت زندگی اش قرار می دهد.
مامان هر سال موقع شروع سال تحصیلی ،جوری با عشق وعلاقه لوازم التحریر تهیه می کرد و کتابهایمان را با وسواس جلد می کرد و نام مان را بر روی آنها می چسباند،که من و برادرم،تنها دانش آموزانی در خانواده روشنفکر بابا بودیم که شوق مدرسه و یادگیری در ما زبانزد خاص و عام بود. مامان با اینکه تحصیلات عالیه نداشت ولی همیشه جوری سخن می گفت و رفتار می کرد گویی سالها مشغول تدریس در دانشگاه بود. همیشه و همیشه وقتی از خرید مایحتاج خوراکی به خانه برمی گشت ،دو سه کتاب هم همراهش بود. پنج شش سالگی من و برادرم ، مامان شبانه روز کتاب “آنا کارنینا” را می خواند و سپس “جنگ و صلح” را با گرفتن نان خشک و لیوان آبی به دست ، شبانه روز بی وقفه ادامه می داد. در پاسخ به نگاه پرسشگر و حیران کودکانه ما با خنده میگفت:” این ها آذوقه شخصیت های داستان است.من هم امتحان می کنم تا ببینم چه حال و هوایی داشتند.”
بحث داغ مامان و بابا آن روزها، کتابهای انباشته شده مامان در گوشه کنار خانه و آشپزخانه بود. مامان هم که جایی در کتابخانه برایشان پیدا نمی کرد،حق به جانب به کار خود ادامه می دادو دستشویی های خانه هم از این موهبت بی بهره نمی ماندند. این خونسردی و حق به جانب بودن مامان،بابا را بیشتر “آتیشی” میکرد وداد و فریادش اوج می گرفت.در نهایت هم جنگ و جدل همیشه به نفع مامان وسکوتش خاتمه پیدا می کرد.
هر تابستان مامان دست من را می گرفت و هم خودش و هم مرا در کلاس آموزش زبان انگلیسی” موسسه ملی زبان “باغ فردوس ثبت نام می کرد.هر دو در یک زمان و یک مقطع .منتهی او کلاس بزرگسالان و من کودکان. وقتی پس از اتمام کلاس به مامان و دوستانش ملحق می شدم، هیجانات اطرافیان از اینکه باور نمی کردند من و مامان خواهر نیستیم مرا عصبانی و رنجور میکرد. این احساسات سالیان سال در جمع های ناآشنا با من باقی ماند.

روابط با والدین

محسن رئیسی – خانه‌ی پدری

بچه‌ها وقتی بچه اند بی نهایت با آدم بزرگها تفاوت دارند.انگار سِرستشان با یکدیگر متفاوت است.

خانه پدری؛خانه ای که ۲ در برای ورود داشت.یکی درِ کوچه،آن دیگری درِ حیاط از کوچه پُشتی.

کوچه پُشتی چسبیده به سیم خاردار پادگان ارتش بود.به راحتی می‌توانستم شلیک گلوله های ضد هوایی به هواپیمای عراقی را بعد از به صدا درآمدن آژیر قرمز ببینیم.آنقدر نزدیک که وقتی ضد هوایی دچار نقص فنی میشد، گلوله اش توی کوچه پشتی میافتاد.وضعیت که قرمز میشد،زیر پله اش جای امنی برای ترسیدن داشت.رقص نور گلوله های ضد هوایی در آسمان شب کارناوالِ شور و اضطرابی به راه میانداخت.

خانه ای که باغچه حیاط ش را درختان بید و شمشاد و خرزهره صورتی با گل‌های رُز پوشانده بود.یک زیرزمین داشت پر از اسباب و اثاثیه.لابه لای اسباب و اثاثیه اش جای پنهان شدن برای درامان ماندن از تنبیه هایی بود که در منوی تربیتی پدر و مادرم جای مخصوصی داشت.یک پنجره کوچک برای دسترسی به حیاط داشت.(گربه راه) اگر می‌توانستم خودم را به گربه راه برسانم و داخل حیاط شوم و از روی لاستیک های کامیون پدرم سرِ دیوار را بگیرم و به آن طرف دیوار بپرم،از یکی از اصلهای مهم تربیتی آن زمان در امان بودم وگرنه چشمتان روز بد نبیند.

آنقدر بی‌نظم بودم که کنترل کننده های اطرافم درون بی نظمی من حل میشدند.تنها راه کنترل کردنم را تنبیه بدنی می‌دانستند. روانشناختی، آن زمان خبری از این قرتی بازی ها نبود،یا آدم میشدی یا آدمت میکردنند.

از درِ کوچه ده پله که بالا میامدی وارد اتاق حال میشدی. سمت راست  آشپزخانه و حمامش بود. سمت چپش درِ زیر زمین و اتاق خوابی(اتاق کوچیکه) که ۳ برادر و ۲ خواهر داخلش ۵ کمد جداگانه داشتیم.کل استقلالمان همین بود.

اتاق نشیمن(اتاق بزرگه) و اتاق پذیرایی با دکوری که از وسایل مورد علاقه پدر و مادرم پر شده بود از یکدیگر جدا میشدند. هیچکدام از حجوم بی نظمی هایم در امان نبودند.

آنقدر بی نظم بودم که تمام نظم باغچه را بر هم میزدم. خاکبازی و ایجاد جویچه برای مسیر حرکت آب در باغچه خانه پدری،یکی از سرگرمی هایم در دهه ۶۰ بود. ساعتها مشغول حفاری و ایجاد مسیرهای جدید با کمک یک بیلچه کوچک بودم. ذهن کودکانه ام آبیاری با شیلنگ را هدر رفت آب می‌پنداشت.

گودال بزرگی کنده بودم‌.مسیرهای جدیدی برای رسیدن آب به درختان ایجاد میکردم.گودال و مسیرهای جدید را سیمان کِشی میکردم تا آب به خورد زمین نرود و آب کمتری مصرف شود.گودال را آب میکردم،آب به داخل مسیرهای جدید هدایت میشد و به درختان و گلها میرسید.

وقتی چشم پدرم به وضعیت باغچه افتاد،با عصبانیت گفت:(این سیمان ها را چرا توی باغچه کشیدی؟)دوتا پس گردنی زد و از باغچه بیرونم کرد.تمام آنچه ساخته بودم را با بیلش که ازانباری برداشته بود خراب کرد. بیلش هم مثل خودش عصبانی بود. درحالی که از پله های حیاط بالا میرفتم، با رنجی فراتر از طاقتم شاهد از بین رفتن آنچه ساخته بودم،شدم.

آنقدر بی‌نظم بودم که؛ اتاق پذیرایی جایش را به زمین فوتبال میداد. عروسک و آفتابه، به توپ فوتبال. کیسه پلاستیک، به کیف مدرسه. لاستیک کامیون پدرم، به الاکلنگ. دیوار جایش را به در حیاط میداد. جوراب، به کفش فوتبال.شاشیدن توی باغچه هم حال و هوای خودش را داشت.

توپ بسکتبال غالبا جایش را به عروسک خرس قهوه‌ای ای میداد.بزرگی اتاق پذیرایی هم تقریبا شبیه زمین بازی بود.مانند پرتابی سه امتیازی به سمت برادرم پرتابش کردم که به سینی گرانقیمت داخل دکور برخورد کرد و تکه تکه شدنش قلب پدرم را به درد آورد.به سمت در کوچه پُشتی فرار کردم،فرصت پوشیدن کفش را نداشتم.پدرم سریع تر از پرتاب سه امتیازی من،خودش را به در حیاط رساند.تنها نبود شیلنگ کنار یخچال هم در دستانش جا خوش کرده بود.نگاهی به دیوارانداختم، لاستیکی کنارش نبود،هنوز در نقش الاکلنگ در وسط حیاط وِلو شده بود. با دو دستم جلوی صورتم را گرفتم و کنج پله  نشستم و خودم را به دستش که نه به دردش سپردم.

مثل اینکه از احساسات پدرانه اش خبری نبود.بی شک او این رفتار را حق مُسَلَم خودش می‌دانست. پدرم نمی‌توانست اینقدر سنگ دل باشد! تصورش هم برای ذهن کودکانه ام ناممکن بود. آیا او فقط درد خودش را حس میکرد؟ آیا او نمی‌توانست فرزندش را دوست داشته باشد؟ تمام دارایی ها به قطره اشک بچه ای نمی‌ارزد.

زمان های زیادی را با کابوس آن روز میگذراندم.سالها ذهنم قادر به جواب دادن به سوالاتش نبود. تقاطع های زندگی اتفاق‌هایی را برایمان رقم زده بود، که باعث میشد، سوالات بی جواب باقی مانده آرام آرام جایش را به جدال وکشمکشی ذهنی دهد.

یادم می‌آمد سال ۱۳۶۵ بود زمانی که تنها ۶سال داشتم، درون چاه آبی افتاد بودم ،تقریبا هیچ راهی برای بیرون آوردنم وجود نداشت. پدرم جانش را به خطر انداخت تا توانست جان من را نجات دهد.

و یا ۲ سال بعد از آن اتفاقی که در حیاط افتاد، حوالی سال ۱۳۷۱ پدرم دچار سرطان سختی شده بود. بعد از چند ماه درمان و تحمل درد و بی خوابی شبانه، او انتخاب کرده بود دیگر به درمان بیماری اش ادامه ندهد. شبی بالای سرمان آمد. خودم شنیدم که به مادرم میگفت:(با مرگ من نمی‌دونم چی سر این بچه ها میاد)

آن شب بین او و دلش چه گذشته بود؟ نمیدانم. صبح که بیدار شدم، لباسش را پوشیده و آماده نشسته بود.می خواست به بیمارستان برگردد.۳ سال دیگر رنج درمانش را تحمل کرد تا بیماری اش درمان شد.

دو دهه بعد خرابش کردیم. خانه دوم پدری را در همان جا بنا کردیم.در خانه جدید خبری از هواپیما و موشک و ضد هوایی نبود. تنبیه هم همینطور.

سوگ

آزاده نظری – باباجون

صدای کوبیدن پا به سقف آمد و این یعنی مادر کارم دارد و باید بروم طبقه‌ی بالا.

چه‌کارم داشت؟ تازه از خانه‌شان آمده ‌بودم. روز پدر بود و ما همگی آنجا بودیم. دایی‌احمد و دایی‌اکبر هم آمده‌ بودند تا باباجون را ببینند. وقتی همه رفتند، من از بالا آمدم. پس چرا دوباره مرا صدا می‌زند؟

انگار پله‌های این یک طبقه تمام نمی‌شد. عقلم حدس می‌زد چه‌کارم دارند ولی بین عقل و دلم دعوا بود. مثل عاشقی که عشق کور و کرَش کرده ‌است، دلم نمی‌خواست واقعیت را قبول کند.

رسیدم بالا و دیدم آنچه را که دوست نداشتم ببینم. گفتم حتما خواب است. حتی با تکنسین اورژانس دعوا کردم که این‌قدر محکم بر سینه‌اش نکوب دردش می‌آید. ولی با اینکه اواسط تابستان بود او سرد بود، سرد سرد.

روی زمین خواباندندش، ملحفه‌ی سفیدی روی صورتش کشیدند. درست مثل تابستان‌ها که در بالکن خانه‌شان می‌خوابید و ملحفه‌ی یزدی‌ را روی سرش می‌کشید تا پشه سراغش نیاید.

کنارش رفتم و سرم را روی سینه‌اش گذاشتم. چشمان اشک‌آلودم را بستم و چشم دلم را در اتاق باباجون باز کردم. آفتاب روی فرش اتاق پهن شده ‌است. از گرامافون کمدی کنار دیوار صدای حبیب می‌آید و باباجون هم مشغول شکستن قند برای مادر و دایی‌هاست. برایش چای می‌آورم. می‌گوید: «قندش کو؟». جواب می‌دهم: «وا باباجون این همه قند جلوتونه!». با جذبه‌ی دوست داشتنی‌اش می‌گوید: «این قندها برای دایی احمده، برو قندونو بیار دختر». در عالم بچگی به این کارش می‌خندم ولی به حرفش گوش می‌کنم و قندان را می‌آورم.

سرم را از بدن یخ‌کرده‌اش بلند می‌کنم. دستانش را می‌گیرم. همان دستانی که همیشه اولین عیدی را به من می‌داد. همان دستانی که حتی در این چهل روز که بستری بود، باز هم روی سرم کشیده می‌شد و حالا برای اولین بار است که بی‌حرکت‌اند و چقدر این اولین‌ها در یاد می‌مانند.

پیشانی‌اش را بوسیدم. می‌دانستم که این بوسه‌های آخر است. باید آن‌قدر بوسه از باباجون برای خودم ذخیره می‌کردم که تا سال‌ها جواب‌گوی این دل پرغصه‌ام باشد. آخر باباجون از معدود آدم‌هایی بود که ویژه دوستش داشتم و کنج دلم یک جایگاه اختصاصی داشت که هنوز هم بعد از پانزده سال مختص خودش است.

غصه‌ی فردا را دارم که چطور نبودنش را تاب بیاورم؟ چطور ببینم او که همیشه ما را بغل می‌کرد، بغلش می‌کنند و در قبر می‌گذارند؟ باز دلم لجبازی می‌کند و نمی‌خواهد قبول کند آنچه را که می‌بیند.

یاد دعای بعد از نمازهایش می‌افتم. همیشه می‌گفت: «خدایا تا ما را نیامرزیدی از این دنیا مبر.» و با خودم فکر می‌کنم که خدا دعای بنده‌اش را بی‌جواب نمی‌گذارد. شاید این چهل روز سختی کشیدنش اجابت دعایش بوده. دلم آرام می‌شود که به آرزویش رسیده ‌است. آرام که نمی‌شود، خودش را گول می‌زند که آرام‌تر شده ‌است.

باباجون اولین عزیزی بود که از دستش دادم و اولین‌ها همیشه در یاد می‌مانند.