مجتبی کریمیان – از شمردن حسرت‌هایم پشیمان می‌شوم؟

ز شمردن حسرت‌هایم پشیمان می‌شوم؟
نویسنده: مجتبی کریمیان
روایت‌های هنرجویان راوی روان
دوره‎‌ی حسرت

ساختمان دادگاه انقلاب ابتدای خیابانی به نام معلم قرار دارد. انگار می‌خواهند رسالتشان که تعلیم و تادیب است را به ما یادآوری کنند…
ساختمانی عظیم‌الجثه که هنوز حال و هوای دهه شصت دارد و با سالنی نسبتا عریض. پر از باجه هایی که تو را به دالان‌های غریب طبقات بالا وصل می کنند. همانجا که در اتاقی تودرتو، با شماره ۲۸ ، قاضی مقیسهی کبیر (!) منتظر است تا از تو و هم قطارانت با کلمات آبدار و کشدار پذیرایی کند…
نمی‌دانم چرا، انگار آدمی همواره باید یک کاری با خودش بکند. آدم‌ها نمی‌توانند کاری نکنند یا باید پیشرفت کنند یا پسرفت – که خودش هم نوعی پیشرفت در مسیری معکوس محسوب می‌شود – میانه‌ای وجود ندارد انگار! بعد از مدتی که دوستی را می‌بینی اوضاعش یا بدتر شده یا بهتر. معمولا کمتر پیش می‌آید کسی را ببینی که تغییر محسوسی در زندگی‌اش نداشته. اصلا انگار آدم‌ها این را ننگ می‌دانند. تغییر بیرونی و قابل ارائه نداشته باشی انگار مرده‌ای!
من خودم یکی از آن‌هایم که آنقدرها نه رشدی داشته و نه تغییری، انگار مومیایی شده باشم! اصلا گاهی فکر می‌کنم شاید آنقدر از ابراز خود امتناع می‌کنم که تغییر واضحی آشکار نمی‌شود. البته رشد و پیشرفت که داشته‌ام اما آنقدرها ملموس نبوده‌ست. در حد اینکه یاد بگیرم چطور دل آدم‌ها رابه‌دست بیاورم، چطور مغالطات دیگران را بفهمم و البته چطور با منطق حرفم را مغلطه کنم! و چگونه محکم‌تر «نه» بگویم که البته باز هم خیلی وقت‌ها درست کار نمی‌کند!

مطمئنم دوستی که سال‌ها پیش مرا بی‌منطق می‌خواند، حالا که مرا ببیند نظری کاملا متفاوت خواهد داشت. هرچند من آنقدرها هم عوض نشده‌ام، حتی از نظر چهره ظاهری! حاصل کار کردن روی خودم، افزایش مهارت پذیرش بود و ماستمالی کردن آنچه که از سر گذشته است… چطور دل آدم‌ها را به‌دست بیآورم، چطور مغالطات دیگران را بفهمم و البته چطور با منطق حرفم را مغلطه کنم! و چگونه محکمتر «نه» بگویم که البته باز هم خیلی وقت‌ها درست کار نمی‌کند! با این وجود پذیرش آن اتفاق که پایم را به دادگاه انقلاب بازکرد و مرا روبر وی قاضی مقیسه‌ی کبیر (!) نشاند هنوز راحت نیست. سر هیچ و پوچ! قرار گرفتن در چنین فضایی و روبرو شدن با چنان هیولایی تجربه‌ای جالب است. اما وقتی به صدور حکم مسخره‌ی «ترویج فساد و فحشا» فکر میکنم، یک جایی در تنم که دقیقاً نمی‌دانم کجاست، تیر می‌کشد.

در پاییز برفی ۹۸ که خیلی از مردم شهرم معترض بودند و به خاطر بیان اعتراض گرفتار دست جبار؛ من و هم‌قطارهایم به خاطر چند سانتی متر پارچه، با قوه قضاییه درگیر شده بودیم…

 حسرت یا پشیمانی از موقعیتی که رفته و تو نمی‌توانستی انتخاب دیگری داشته باشی، سودی ندارد. همانطور که گفتم قدرت پذیرشم در این مواقع خوب کار می‌کند. اما وقتی بعد از سال‌ها به موضوع فکر می‌کنی و پیامدهایش را می‌بینی چه؟ وقتی می‌بینی با همان سطح دانش و در همان موقعیت، گزینه‌هایی داشته‌ای که انتخابش محتمل‌تر بود و می‌توانست مسیر اکنونت را تغییر دهد، اما تو از آنها گذشتی…

دادگاه انقلاب راهروهایی دارد که منتظر کشف شدنند، نورگیرها و پنجره‌هایی بزرگ که با فنس‌های فلزی پوشیده شده‌اند. فضایی متراکم از وکلا و متهمین. از خبره‌هایی که منتظر حکمی ابدی‌اند تا دختری که به خاطر «عدم رعایت عفت عمومی» در ابتدای جوانی پایش به این تونل وحشت باز شده. و ما که به خاطر بخشی از اندام شهوت برانگیز دختری آنجا نشسته‌ایم. شش ماه پس از بازداشت و آزادی به قید وثیقه! احتمالا شلوار ده سانت بلندتر و شال کمی پهن‌تر که بتواند آن موهای مجعد را بپوشاند، فرصت ماجراجویی را از ما می‌گرفت. می‌گفتند گویا ضابط قضایی اسیر آن تتوی روی ساق پای دختر شده! آنقدر گرفتارش شده که در لحظه، دستور حذف برنامه را از روی پلتفرم آپارات داده!

صبح که پیام «این محتوا به دستور ضابط قضایی حذف گردید» را در پنل کاربری سایت دیدم فکرش را هم نمی‌کردم که قضیه اینقدر کشدار شود…
سال ۹۶ که با پیگیری و دوندگی بالاخره سر از استودیوی پلتفرم آپارات درآوردیم و موفق شدیم با عنوان برنامه‌ساز اختصاصی سایت آپارات شروع به تولید کنیم، هیچ کس فکرش را نمی‌کرد که این بچه‌های آفتاب مهتاب ندیده، سر از بازداشگاه دادسرای رسانه دربیاورند! سی آذر نود و هشت ، پنج ساعت بازداشت تارسیدن وثیقه و فکر اینکه بلندترین شب سال را در کدام سلول سپری خواهیم کرد…
داستان از آنجا شروع شد که «و» -همکار و پسر عموی خوش خیال من- دختر موزیسین جذابی را به برنامه دعوت کرده بود که از نظر دوستان ناظر و ضابط، شئونات اسلامی را رعایت نکرده بود!
روز ضبط برنامه، خانم «پ» -همان هنرمند جوان- قرار را به علت بیماری کنسل کرد. و من که از لای مشغله‌ها لایی کشیده بودم و تَرکِ موتور، خودم را به استودیو رسانده بودم، کلا این مصاحبه را کنسل شده دانستم. از حضور مجدد خانم «پ» ناامید شدم. همین شد که برنامه‌ام را برای قرار بعدی ضبط خالی نکردم. به استودیو نرفتم. که شاید اگر رفته بودم الان واژه‌های دیگری در این سطور جای میگرفتند. خامی. یا ساده‌دلی که شیوه‌ی جانبازان نیستند، انگار سهم زیادی در زیستن من داشته‌اند! و من در تمام عمر سعی بسیار کرده‌ام که رویشان را ملحفه‌ای سفید بکشم. چه بسیار موقعیتها که در نقش «شرم» فرو رفته‌ام تا آن روی ساده و معصوم و آسیب‌پذیرم را پنهان کنم. فارغ از اینکه این‌ها هم بخشی از وجود من هستند و به جای کشتن، باید هدایتشان کنم…

ساده‌دلی یا شاید هم خوشدلی سبب شد واضحات را از یاد ببرم و دل به وضعیتی بسپارم که بسیار بعید است!
باید اعتراف کنم که از اول مخالف حضور خانم «پ» و اصلا مخالف روند برنامه بودم، اما امان از آن حسی که آرام در گوشت زمزمه می‌کند: چیزی نیست، این هم می‌گذرد! و وای از آن روز که آدم تصمیم می‌گیرد کار کند، کار کند و کار کند! فقط یک کاری انجام دهد مبادا خالی بماند! مبادا چیزی از او به‌ جای نماند و دیگران تغییرات و رشد و بارور شدنش را نبینند. فارغ از اینکه حاصلْ چیست…
دالان‌های پر از اتاق و اتاق‌های تودرتوی دادگاه انقلاب که همه را یاد منفوران، مغضوبان و گاه مظلومان می‌اندازند فقط دوبار ما را ملاقات کردند و یکبار از آن دوبار، قاضی مقیسه از دیدار ما مستفیض شد و از شوق دیدار، از ما با رکیک‌ترین الفاظی که در دهان داشت پذیرایی کرد. من و نُه متهم دیگر پرونده به شکلی مسخره، معجزه‌آسا یا اتفاقی از حکم 10 سال حبث تعذیری تبرعه شدیم اما حسرت حرف‌هایی که در شعبه 28 دادگاه انقلاب نگفتم و آن روزی که سر ضبط حاضر نشدم هنوز با من است… مثل همه فرصت‌هایی که فکر می‌کردم تکرار خواهند شد و از دست رفتند…
شاید اصلا قرار نبود به دست بیایند. شاید برای انتخابی دیگر از ابتدا باید
جهانی دیگر خلق می‌شد تا من و من‌ها در آن تصمیماتی دیگر بگیرند…
شاید اینطور از حسرتناکی زیستن فرار کنیم و بار هستی را به دوش هستی
بیاندازیم…!

راوی_روان_پست پست سایت نهایی

کارگاه نویسندگی خلاقانه راویِ‌ روان (برگزار شد)

  • کارگاه نویسندگی خلاقانه راویِ روان + روان‌شناسی خود (برگزار شد)
  • مدرس: علی‌اکبر زین‌العابدین
  • گروه سنی: 18+ سال
  • روزهای چهارشنبه ساعت 17:00 تا 20:00
  • زمان هر جلسه: 180 دقیقه
  • تعداد جلسات: 5
  • شهریه:3,000,000 تومان
  • محل برگزاری: موسسه فرهنگی هنری کاژه، خیابان مطهری، خیابان قائم مقام فراهانی، کوچه 22 – پلاک 17
  • شروع دوره: 17 خرداد 1402
  • مراحل ثبت نام:
  • فرم زیر را تکمیل و روی «ارسال» کلیک کن.
  • وجه مذکور را به شماره کارت ۶۴۶۵-۹۳۳۵-۲۹۱۰-۵۰۲۲ به نام علی‌اکبر زین‌العابدین (بانک پاسارگاد) واریز کن.
  • تصویر رسید واریز را به شماره ۲۵۰۸۶۷۴-۰۹۹۱ واتس‌اپ و یا تلگرام کن.
  • حالا منتظر باش تا همکاران ما حداکثر تا ۲۴ ساعت پس از ارسال تصویر فیش واریزی با تو تماس بگیرند.
  • چنانچه در فرایند خرید به مشکلی برخورد کردی با شماره ۲۵۰۸۶۷۴-۰۹۹۱ در تماس باش



کارگاه راوی روان – دوره روابط با والدین

کارگاه‌های راوی روان، مشق و تمرین نویسندگی‌اند برای هر کسی در هر سطحی از نوشتن. در این کارگاه‌ها بُرش‌هایی از زندگی خود را روایت می‌کنیم در قالب جستار روایی. تمرین نویسندگی نه برای نویسنده‌شدن بلکه برای تجربه‌‌ای متفاوت در زندگی. برای کسی که همیشه خواسته بنویسد ولی نمی‌دانسته چگونه.

«جُستار روایی» به متن‌هایی می‌گوییم که نویسنده یا راوی، متنی آزادانه را بر اساس زندگی واقعی خود شکل می‌دهد به شکلی که خواننده احساس می‌کند یک داستان خوانده است. در جستارها نویسنده همزمان با روایتش از زندگی، دیدگاه‌ها و دریافت‌های درونی خود را نیز مستقیم ابراز کند.

روابط با والدین در راوی روان

هیچ‌یک از ما نیستیم که بیشتر روزها به تاثیرات پدران و مادرانمان بر شخصیتی که از ما شکل گرفته و امروز با آن زندگی می‌کنیم، فکر نکنیم و عجیب است با تمام توانی که در بزرگسالی در خودمان سراغ داریم و در هر سنی که هستیم این فکرها رهایمان نمی‌کنند و باعث حضور احساس‌های درهم‌آمیخته از عشق، خشم، غم، دلتنگی، حسرت، اعتراض، درماندگی، امیدواری یا ناامیدی در ما می‌شوند.
بسیاری از این افکار همچون گره‌های سفت در مسیر زندگی ما بازنشده باقی مانده‌اند.

نویسندگی همراه با روان‌شناسی خود
در دوره «روابط با والدین» همچنان که نویسندگی را تجربه می‌کنیم نوعی «نوشتن‌درمانی» هم اتفاق می‌افتد؛ نوعی از گروه‌درمانی. 70% از زمان کارگاه به نویسندگی می‌پردازیم و 30% به روان‌شناسی خود مبتنی بر نوشته‌های هنرجویان و اظهارتشان.   

در کارگاه راوی روان چه می‌گذرد؟

  • خواندن متون منتخب از نویسندگان مطرح جهان و ایران و تحلیل و بررسی فنون نویسندگی (جستارهای روایی) و تحلیل روان‌شناختی آنها
  • تمرین‌های کوتاه نویسندگی هنرجویان در کارگاه
  • درس‌گفتارهای مبتنی بر فنون روایت‌نویسی از زندگی خود
  • درس‌گفتارهای روان‌شناختی با محوریت موضوع هر دوره
  • بررسی پروژه‌های هنرجویان* از منظر فنون نویسندگی و تحلیل روان‌شناختی
  • همراهی و تعامل تخصصی مستمر دستیاران مدرس کارگاه با هنرجویان در گروه های تلگرامی در طول هفته

*پروژه: هر هنرجو مختار است در هر دوره یک متن روایی را در سه مرحله همراه با مدرس و دستیارانش، پیش ببرد. ایده‌ی مرکزی متن‌ها بر مبنای موضوع هر دوره از کارگاه‌هاست.در مرحله‌ی سوم متن‌ها نهایی می‌شوند و در وبلاگ راوی روان منتشر خواهند شد.

هدوس – نامه ای برای پدرم که او را خیلی کم داشتم

نامه ای برای پدرم که او را خیلی کم داشتم
نویسنده: هدوس
روایت‌های هنرجویان راوی روان
دوره‎‌ی حسرت

چند وقت پیش یک نامه برایت نوشتم، نه از آن نامه های پدر دختری که برایت می نویسم و قربان صدقه ات می روم. شبیه آن نامه ها که جودی برای بابا لنگ دراز می نوشت و شکایت می کرد که چرا تو را نمی بینم و بابا هیچ وقت جوابش را نمیداد.
راستش همیشه به وقت عصبانیت در نامه هایم یقه مامان، امین یا خودم را می گرفتم. اما هیچ وقت با تو دست به یقه نشده بودم، که این بار وسط جنجال های ذهنم انگار که یهو چشمم به تو افتاده باشد برای اولین بار یقه ات را گرفتم، بد هم گرفتم.
تمام این 38 سال از جلوی چشمانم رد شد…
از دو سالگی ام نوشتم، از همان روزی که مامان چون فکر میکرد قرار است بروی جبهه و برنگردی، موقع خداحافظی، صدایمان را با ضبط صوت مشکی و نقره ای توشیبا ضبط کرده بود.. تو داشتی میرفتی و موقع رفتن، گوشه ساک سفرت به سرم خورد و صدای بستن در، در گریه های من محو شد..
از 7-8 سالگی ام نوشتم، از همان وقتهایی که شب به خانه می آمدی و من با ذوق کودکانه ام نقاشی ام را به تو نشان می‌دادم و همانطور که به تلویزیون زل زده بودی به من میگفتی “قشنگه بابا جان” و بعد از آن من دیگر نقاشی هایم را به تو نشان ندادم، بجایش می آمدم در کارگاه کوچک تو و نقاشی هایی که دورش را با دقت قیچی کرده بودم می چسباندم روی تکه های فیبری که روی زمین کنار پایت ریخته بود.. بعد با حوصله می نشستم و در حالیکه با نوک انگشت پایم با خاک اره ها بازی می کردم آنقدر نگاهت میکردم تا مرا ببینی و بگویی “چی می خوای عزیزِ بابا؟”
و با ذوق بگویم “میشه بهم یاد بدی با اره دور این نقاشی رو ببرم؟”
وبعد تو ذوق کنی از اینکه دخترت نجاری میکند
و من ذوق کنم از اینکه روی پاهای تو نشسته ام و با عشق به من اره کردن را یاد میدهی
و کار که تمام میشود، تو نتیجه اره کردن مرا ببینی و ذوق کنی و من در دلم خوشحال باشم که نقاشی ام را بالاخره دیده ای.
از 11-12 سالگی ام، که هوای غریب کش تهران تو را خفه می کرد، انگار مردم اینجا تو را نمی فهمیدند. و تو رفتی به مهاباد، پیش ننه که همه ما عاشقش بودیم، معلوم است وقتی آدم پیش مادرش باشد همه سختی های زندگی آسان می شود. تو هر روز بعد از مغازه می رفتی خانه ی ننه و می گفتی “ننه گیان یه چایی برایم می ریزی؟”
از این نوشتم که تمام آن سالها که نبودی شبها من، عروسکی را که برایم خریده بودی بغل میکردم، همان عروسکی که وقتی سارا را باردار بودم، گذاشتم داخل چمدان تا نکند تنها یادگاری ای که شخصا برایم خریده بودی را را از من بگیرد
از 20 سالگی ام، که تو نبودن خودت را به مامان هم تعمیم دادی و با اینکه میدانستی مهاباد را دوست ندارد او را به ظاهر راضی کردی،
گفتی برایت خانه ای می سازم که آنقدر دوستش داشته باشی که آن خانه حال تو را خوب کند. و تو غرق در لذت می شدی وقتی پچ پچه های مردم در مورد خانه رویایی که ساخته بودی، کل شهر را پر میکرد. و برخلاف تو، مامان دوست نداشت مردم در زندگی اش سرک بکشند. اما مامان با روحیه ای که از او سراغ دارم اجازه نمیداد هیچ موقعیتی او را شکست دهد، در هر حالی که باشد قشنگی های کوچک زندگی را آنقدر بزرگ می بیند که می تواند غم های بزرگ را به راحتی تحقیر کند.
در ماه ها و سال های اول که مامان آمده بود پیش تو همه چیز به ظاهر برای همه ما قشنگ بود، اینکه ما یک خانه ی رویایی داشتیم و تو دوست داشتی آن خانه همیشه پر باشد از مهمان… وقتی 23 ساله بودم مهمانیِ نامزدی در عمارتت برایم گرفتی … دو سال بعد که با مامان از مکه برگشتید و کل شهر در خانه حاج آقا و حاج خانم جمع شدند، تو از این همه عزت و احترام و اینکه دوست و فامیل همه جمع بودند غرق در لذت شدی. دروغ چرا؟ ما هم در آن جمعهایِ شادی حالمان خوب بود، اما با این تفاوت که ما آینده را منطقی تر از تو میدیدیم. آینده ای که در آن ننه گیان رفته است و با رفتنش بند تسبیح خاندان پاره شده و دیگر خواهرها و برادرها دل و دماغ دیدن همدیگر را ندارند.
بعد از رفتن ننه همه ما شکستیم،آخر او در خاندان ما سفیر صلح بود، رییس سازمان ملل بود، سنگ را در کنار شیشه نگه می داشت و هیچ کس نمی شکست. او رفت و زندگی تلخی هایش را هرروز بیشتر به تو و ما نشان داد. و تو هر روز تنها و تنهاتر شدی، و هر روز مردم را بیشتر و بیشتر شناختی. اما بزرگترین درد من این بود که بعد از این همه سال مامان را هنوز نشناخته ای. مامانی که تمام روزهای نبودنت در تهرانی که خودت از آن فرار کرده بودی دو جوان معقول بارآورده بود که مردم همیشه به به و چه چه میکردنشان. انگار که بخاطر توانایی های مامان همیشه خیالت از ما راحت باشد، در تمام این سالها حواست بیشتر به مردم بود تا به ما.

اما امسال حسی را تجربه کردم که بسیار برایم غریب بود. تو بخاطر حرف یکی از همان مردمانی که دوستشان داشتی، مامان را خیلی بی رحمانه خورد کردی.. و بعد از آن زندگی ما سیاه شد، آنقدر در این 8-9 ماه بالا و پایین شدیم که حس می کنم به اندازه ده سال پیر شده ام.. آنقدر پیر شده ام که برایتان ریش سفیدی کردم. من و امین تمام تلاشمان را کردیم تا شما دو نفر را کنار هم نگه داریم. ما این چینیِ بندزده را لای پنبه نگه داشته ایم.. همه تکه های خورد شده را از روی زمین جمع کردیم و با خون دل به هم چسباندیم و هر چهار نفرمان ظاهرا مواظب هستیم تا مبادا ترک بردارد چینیِ نازکِ تنهایی دلمان.
بابا جان
میدانی در این دو هفته به من چه گذشت؟
بعد از آن نامه کذایی و آن طوفان و سیلابی که در دل و چشمم شد، انگار کائنات باز هم با من شوخی اش گرفته باشد شروع کرد به نشان دادن نشانه ها…
یک شب سارا قبل از خواب شروع کرد به قیل و قال که “من شما را دیگر دوست ندارم و…” و از این دست بهانه گیری های کودکانه که با بغل و بوس و اطمینان دادن از دوست داشتنی بودنش، برطرف شد… اعتراف می کنم حس خیلی بدی را تجربه کردم وقتی اینقدر جدی با دلایل و شواهد به روی من آورد که توجه کافی به او ندارم و مثل یک سیلی محکم که مرا به خودم بیاورد، یک شبه درجه ی انصافم نسبت به جایگاه دختری و مادری تغییر کرد
و حالا تماس های مکرر مامان شروع شده بود که مدام حالم را می پرسید که: “بهتر شدی؟ قرص ها برایت اثر کرده؟ و میگفت میدانی آن دوماه که آمدم تهران به اصرار بابا بود؟ بابا بعد از اینکه دید حال تو آنقدر به هم ریخته است مدام پیگیر حالت است و از فکر تو بیرون نمی آید”
بعد همین چند روز پیش که یهو قلبت درد گرفت، قندت افت کرد، حالت بد شد… و دکتر گفت باید زود به تهران بیایی برای آنژیو یا عمل…
آمدی و من یک هفته دیگر وقت داشتم تا به خودمان فکر کنم. تا آن روز که دختر 6ساله ام را که نگران و مشتاقِ دیدنت بود برای عیادت به بیمارستان آوردم و با هزار ترفند به سی سی یو رساندم. با دیدن تو شوکه شد، برای اولین تجربه عیادت، گزینه خوبی را انتخاب نکرده بودم، ولی به اصرار خودش بود که به دیدنت آمد. تمام مدت که پیش تو بودیم برخلاف همیشه که شیرین زبانی می کند در سکوت مطلق به تو و دم و دستگاه هایی که به بدنت وصل بود نگاه میکرد. میدانستم از بیمارستان که بیرون برویم سیل سوالهایش جاری میشود. ولی همه سوالها را حل نشده در ذهنش نگه داشت تا همین چند روز پیش که مرخص شده بودی و به خانه ما آمدی.. زنگ در را که زدید از ذوق مدام بالا و پایین می پرید، با هیجان طبقات آسانسور را می شمرد تا به 4 رسید و درب آسانسور باز شد و پابرهنه دوید در راهرو و بااحتیاط بغلت کرد.. انگار که تازه کشف کرده باشد که آدمها ممکن است همیشگی نباشند، چشم از تو برنمیداشت. برخلاف همیشه که گزینه آخرش بودی برای بازی و هم صحبتی، اینبار مدام به تو چسبیده بود. یک شب عجیب و خاطره انگیز با هم داشتید.. تو هم برایش چند کاردستی درست کردی و حسابی با هم عشق کردید… تا وقتی که سارا فهمید قرار نیست شب پیش ما بمانید و قصد دارید فردا صبح زود به مهاباد برگردید، گریه میکرد و مدام همه چیز را گردن بیمارستان می انداخت که چرا تو را یک هفته نگه داشته اند، در این یک هفته میشد با او وقت بگذرانی..
برای بدرقه در چارچوب در ایستاده بودیم، سارا راضی به خداحافظی نمیشد، فکر می کرد اگر گریه کند تو منصرف میشوی، اما طفلکی خبر نداشت تو اگر مجبور نباشی هیچ وقت در تهران نمی مانی.. تو و مامان در حالیکه در آسانسور بودید، بدون خداحافظی با سارا دکمه آسانسور را زدید و صدای گریه های دخترک من در اتاقک آسانسور کم کم به گوش شما محو شد…
بگذار با هم صادق باشیم، می خواهم تو را نبخشم، نه بخاطر تمام روزهایی که پیش من نبودی، بخاطر دل دخترم که شکستی نمی بخشمت، بخاطر گریه ها و سوالهایی که برایش هیچ منطق و پاسخی نداشتم.. چون بخشیدن حق کسی است که تمام وجودش را گذاشته، نه تو که خودت را برای ما جیره بندی کردی!