photo_2025-01-20_14-54-38

سخنرانی علی اکبر زین العابدین، با عنوان «پسران پستو نشین، دختران میدان دار» در دومین روز همایش دوسالانه ادبیات کودک و مطالعات کودکی با عنوان «نوجوانی»

گزارشی از سخنرانی علی اکبر زین العابدین، نویسنده و روان شناس با عنوان «پسران پستو نشین، دختران میدان دار» در دومین روز همایش دوسالانه ادبیات کودک و مطالعات کودکی با عنوان «نوجوانی»:

خطر عقب ماندن در کمین پسران است

علی اکبر زین العابدین، نویسنده و پژوهشگر ادبیات کودک و نوجوان با این بیان که «دنیا به یک انشقاق رسیده است» گفت: «نوجوانان پسر به دو دسته تبدیل می شوند، درصدی با درآمدهای بالا و درصدی بیشتر که ته نشین می‌شوند.» به گفته این روان شناس، «آمارهای سال ۲۰۲۰ به این سو، این پرسش بزرگ را ایجاد می‌کند که چرا از سال ۱۹۸۰ تا ۲۰۲۰، حضور دختران در تحصیلات عالیه نسبت به پسران پررنگ‌تر شده است؟»

وی با بیان این که «دختران هیچ نقشی در ته نشینی پسران ندارند» گفت: «این یک وضعیت است که حاصل بی‌انگیزگی است» و با اشاره به بحران اضطراب زایی کنکور گفت:«سه سال متوسطه دوم بر استرس ورود بر دانشگاه متمرکز است.»

به گفته این روان شناس، «بیشتر نوجوانان پسر نسبت به آینده‌شان بی‌میلی نشان می‌دهند و برای حل این مشکل باید به سمت برنامه‌ریزی متفاوت در نظام خانواده و آموزش حرکت کرد. از جمله این که نوجوانان پسر بر روی یک بعد، سرمایه گذاری نکنند و روی مسائل و ابعاد دیگر نظیر آموزش‌های هنری، فنی و حرفه ای نیز متمرکز شوند.

این کارشناس آموزش و پرورش افزود: «اگر شیوه‌ها تغییر نکنند، متاسفانه خطر واپس روی و عقب ماندن در کمین پسران امروز و مردان فردا است»

علی‌اکبر زین‌العابدین

سوگ

مرضیه پورچریکی – منِ ناآرام در آرامگاه ابدی

همیشه‌ی خدا دلم را آشوب می¬کند و ذهنم را به هم می‌ریزد. قبرستان را می‌گویم. حالم را خراب می‌کند و فکری می‌شوم.
امسال نوروز که بعد از سال‌ها رفتیم سر مزار پدربزرگ، باز هم همان جوری شدم.‌ همه رفته بودیم. مادربزرگ، خاله، دایی‌ها، زن‌دایی‌ها و کلی نوه و نتیجه و داماد و عروس. همگی دور مزارش جمع شدیم. در روستایی کوچک و سرسبز. از آن‌جاهایی که پدربزرگ عاشقش بود. همه ساکت بودند و شاید در دل فاتحه می‌خواندند. من و مادرم قرآن به دست، الرحمن می‌خواندیم در دلمان. بعد از همین کارهای همیشگی مثل شستن قبر و خیرات کردن، گفتند برویم در دشت دوری بزنیم. همه‌جا سبز بود. از آن سبزهای تر و تازه که خودِ خودِ زندگی است. هر طرف چشم می‌گرداندی گل شقایق بود و خورشید توی آسمان آبی دلبری می‌کرد. همه خوش و کیفور بودند. حتی مادربزرگ، حتی مامان. می‌گفتند و می‌خندیدند، سلفی می‌گرفتند و استوری می‌کردند. اما من آشوب بودم. هیچ دل خوشی ندارم ازش. هر وقت می‌روم آنجا، تا مدتی بی‌قرار می‌شوم.
اولین برخوردمان برمی‌گردد به رفتن مادربزرگ. کلاس دوم بودم. پدرم نظامی بود. برای همین رفته بودیم بندرعباس و آنجا زندگی می‌کردیم. از شهرستان زنگ زدند که حال مادربزرگ خوب نیست. مادر پدرم. زن مهربانی بود. خاطراتم با او بیشتر از تعداد انگشتان دو دست نیست. ولی جز مهربانی یادم نمی‌آید. بزرگترین نوه‌اش بودم. همیشه برایم میوه می‌آورد و اصرار می‌کرد بخورم.
خواهرش بر اثر عارضه‌ی قلبی فوت شده بود و با شنیدن خبر فوتش، مادربزرگم هم دچار حمله‌ی قلبی شد و رفت بیمارستان. یادم می‌آید دی‌ماه بود. همه با هم رفتیم شهرستان. خانه‌ی بزرگشان که با آن حیاطش در چشم یک بچه‌ی هشت‌ساله آنقدر بزرگ بود که می‌شد در آن گم شد، سرجایش بود، اما مادربزرگ نبود. غروب یک روز زمستانی، پدر ما را به بیمارستان برد. شهرستان بود. بیمارستانی یک طبقه داشت. از توی حیاط بیمارستان، مادربزرگم را دیدم. از پشت شیشه. پرده‌ی کرم‌رنگ پنجره‌ی کوچکی، کنار زده شده بود. مادربزرگم روی تخت، بیهوش خوابیده بود و چیزی که توی ذهنم مانده، این است که با هر نفس، شکمش بیش از حد معمول بالا و پایین می‌رفت. یادم می‌آید وقتی نگاهش کردم، انگار قلبم را فشار دادند. غروب بود، سرد بود، مادربزرگم خوابیده بود و قربان صدقه‌مان نمی‌رفت. نفس می‌کشید ولی بالا و پایین رفتن شکمش برایم خیلی عجیب بود. آنقدر عجیب که بعد از بیست و هشت سال، هنوز یادم نرفته.
روز بعد، قبل از ظهر، توی حیاط خانه‌شان بودیم. در باز شد. چند تا خانم گریان و برسرکوبان وارد شدند. چند لحظه بعد پدرم گریه می‌کرد، جوراب می‌پوشید و گریه می‌کرد. دیگر چیزی یادم نمی‌آید تا روز خاک‌سپاری. آن روز ما را به منزل یکی از اقوام دور بردند؛ همه‌ی ما بچه‌ها را. یکی از خانم‌های جوان فامیل پیشمان ماند. خدا رحمتش کند. چندسال بعد خودش سرطان گرفت و از دنیا رفت. آن روز خیلی سعی کرد ما را سرگرم کند. ولی هر لحظه که از بازی فارغ می‌شدیم، یادمان می‌آمد چرا آنجاییم و بعد دلتنگی و ترس و ترس و ترس.
قرار بود چند وقتی آنجا بمانیم. برای همین بزرگترها گفتند همان جا بروم مدرسه. مدرسه بزرگ بود با کلاس‌های شلوغ و پرجمعیت. هیچ کس را نمی‌شناختم. در مدرسه‌ی خودم، با هم‌کلاسی‌هایم همسایه بودیم. تمام روز را با هم می‌گذراندیم. معلم و ناظم و مدیر را خیلی خوب می‌شناختم. آخر همیشه شاگرد اول بودم. اما اینجا همه‌چیز ناآشنا بود؛ مدرسه غریب، بچه‌ها غریب، معلم غریب. من بودم و شرایطی که سخت بود و بعد استرس و ترس و ترس و ترس.
بعدها ما را هم بردند سر خاک. تصویری مبهم در ذهنم مانده. ولی همین تصویر تا سال‌ها مانع از آن می‌شد که به قبرستان بروم. زنانی که جیغ می‌کشیدند، بوی یک نوع خاص از عود، گریه‌ی عزیزان و ایستادن بالای سر کسی که رفت، برای همیشه، آغوشش رفت، محبتش رفت و حمایتش.

خانه مانده بود، همان‌قدر بزرگ. اما صفای خانه نبود. روح خانه نبود. رفته بود یک جای دیگر. البته آن جای دیگر برای من سر مزارش نبود. هیچ وقت او را، صفا و صمیمیتش را، آرامشش را آنجا پیدا نکردم. هیچ وقت دوست نداشتم بروم سر خاک. راستش را بخواهید هنوز هم دوست ندارم. نه سر مزار مادربزرگ، نه پدربزرگ و نه هیچ کس دیگری. دوست دارم عکس‌هایشان را ببینم. خاطراتشان را مرور کنم. از بقیه در موردشان بشنوم. اما هنوز هم دوست ندارم بروم قبرستان.
قبرستان برایم ترسناک است. در اولین تجربه‌ام با قبرستان، سهم ترس خیلی بیشتر از بقیه‌ی احساساتم بوده و این تجربه چنان در من نفوذ کرده که هنوز هم نتوانسته‌ام با آنجا کنار بیایم. سعی می‌کنم به کلمه‌ی «آرامگاه ابدی» فکر کنم و بپذیرم که آدم‌ها در آنجا آرام می‌شوند. اما من آنجا آرامش ندارم. آغوش مادربزرگم آرامش داشت. اما حالا که رفته، مزارش آرامم نمی‌کند.
روابط عاطفی

نیما امینی – خواستگاری

زودتر از بقیه مهمانها رسیدم .روز خواستگاری رعنا دختر نداشته عزیزتر از جانم است. بیست دوسال دوستی عیار پس داده من و خانواده اش سبب شده جای تمام داشته ها و نداشته های مادرو پدرش دراین مناسبت حضور داشته باشم.
رعنا کنارم نشسته و جو خانه مانند کتابخانه ملی است ساکت. مادر مشغول ور رفتن با گل کنارسینی چای است و پدر رعنا
کتابی را جلویش بازکرده یک‌ ساعت است کتاب ورقی نخورده درافکار خود غرق است.
رعنا مرتبا با قلم گوشیش مشغول تایپ است و حرص من هم کاملا درآمده. دستهایم یخ کرده و صورتم ماسکه شده دندانم را روی لبهایم فشار می دهم. یادم می آید چقدر باید درصف تلفن سکه ای می ایستادم و تا به حال و احوال یار می رسیدم صدای تق تق برخورد سکه به شیشه کابین تلفن چنان دستپاچه ام می کرد که مثل سانسورچی صدا و سیما حرفم را میخوردم و از دوستت دارم های زیادی فاکتور می گرفتم.
رعنا سرش را نزدیک گوشم میآورد و می گوید:« خاله هنوز هم مامان بابا ارتباط مارو نمی دانند ما توسط خواهر دوست کامران بهم معرفی شدیم.»
سرم را تکان می دهم که خیالش راحت باشد. من در مدت یکسال دوستی او با کامران نقش ویزا را داشتم.
دستش را دراز می کند و دستم را می گیرد با تعجب می گوید خاله خوبی؟ چقدر دستت سرد است! خوبی؟
آره عزیزم خوبم. حالش را خوب درک می کنم از درون مضطرب است و حال من نباید چندان فکرش را مشغول کند.
صدای زنگ در هیجانی به فضا می بخشد همه دستپاچه می شویم از جایم بلند می شوم.
رعنا از چشمی در نگاه می کند می گوید:« با سبد گل ارکیده سفید و شیرینی آمدند »
روبه مادر رعنا می گویم:« سی سال است همه چیز عوض شده غیر از سبد گل ارکیده سفید این مراسم »
مهمانها وارد می شوند چقدر سخت است وانمود کنی دفعه اول است که او را میبینی. کامران همراه پدر و مادر و خواهرش و خاله جانش آمده. وقتی خاله را معرفی می کند لبخند تصنعی روی لبهایم نقش می بندد و دندانهایم را بهم فشار می دهم آنقدر فشار زیاد است که فکم منقبض می شود رعنا نگاه معنا داری می کند .
قبل از نشستن مرا صدا می کند .خاله خوبی واقعا احساس می کنم یک جوری شدی .
سوالش را نشنیده می گیرم سوال میکنم خاله کامران دختر دارد ؟
رعنا _نه اصلا ازدواج نکرده چطور؟
گفتم نکند برای دخترم رقیب عشقی پیدا شود .
رعنا_کامران آنقدر من را دوست دارد که هیچ کس رقیب من نمی شود. همیشه خود شما شاکی بودید از این که آنقدر به زبان می‌آورد شما الان شک دارید؟
می گویم گاهی وقتها دوستت دارم‌ها بیات می شود و از اعجازش کم می شود بستگی به شرایط دارد.
نگاه عاقل اندر سفیهی می کند و می گوید:« فلسفی حرف می زنی خاله نمی فهمم. »
حق داری کمتر کسی گوش شنوای حرف دل را دارد. لبخند کمرنگی روی لبهایم نقش می بندد. خاله خنده آت همیشگی نیست ته خنده آت بوی مسخرگی می دهد.
می‌گویم:« شاید هم بوی عشق بیات شده»هاج و واج نگاهم می کند .تعلل جایز نیست.
بریم پیش مهمانها عروس خانم.
رعنا با سینی چای می آید و پدرو مادر کامران قربان صدقه اش می روند و از سلیقه معرف تشکر می کنند. چای را برمی دارم جرعه ای بدون معطلی می نوشم سقف دهانم می سوزد. از درون منقلبم سوختن چای اذیتم نمی کند. خاله رعنا را پیش خودش می نشاند و دست نوازشی به موهایش می کشد گوشهایم را تیز می کنم خدارو شکر همه اش تعریف است. نفس راحتی می کشم .
رعنا و کامران با اجازه بزرگترها به اتاق می روند تا صحبت کنند. یکساعت طول می کشد و در تمام این مدت ای کاش های را برای دل خودم می گویم. خاله باید همین باشد.
سروکله رعنا و کامران پیدا می شود و به رعنا می گویم خاله جان آنقدر به شما لطف دارد که حسودیم شده چرا من و مادرت خاله نداریم .
بغضم را فرو میخورم چرا خاله ای که من دیدم جور دیگری بود .
قرار براین شد که مدت یک ماه باهم رفت و آمد کنند و بعد سند رسمی دلدادگی امضا شود .
با صدای بلند هلهله می کنم بغضم گم می شود دست می زنم رعنا را بغل می کنم و اشکهایم جاری می شود .
چشمان رعنا نمناک می شود و زیر گوشم نجوا می کند خاله امروز خوب نیستی !
خوبم فقط دل تنگ هستم .ادامه نمی دهم .زیر گوشش می گویم دراین فرصت یکماه از سر و زلف بیرون بیایید و جدی درباره آینده صحبت کنید .
سرش را به علامت باشه تکان می دهد .نگاهم به صورت پدر رعنا می افتد شوق همراه با نگرانی را درچشمانش حس میکنم .یک لحظه صورت پدرم را بخاطر می آورم که چگونه در یک لحظه حکم مردی را پیدا کرد که با خرج خودش از رقیبش شکست خورد .
خودم را جمع و جور می کنم و مهمانها را بدرقه می کنیم. بعد از رفتنشان روی مبل ولو می شوم رعنا می گوید: « خاله بخیر گذشت داشتم می مردم عاشق نشدی که حالم را بفهمی .»
می گویم :« زمان ما عشق افلاطونی بود وصالی میسر نبود.»

می خندد می‌گوید:« خاله فیلسوف امروز حرفهای بو داری می زنی که من نمیفهمم.»
راستی خاله به کامران گفتم حلقه ام را مثل حلقه شما می خواهم چشم دربیار قیراط دارد. راستی خاله چرا حلقه آت را دست چپ
نمی اندازی ؟ می گویم :« بعید می دانم متوجه شوی دست چپ نزدیک قلب است و قلبم تحمل بار اضافی را ندارد.»

روابط با والدین

سمیرا رستگارپور – خانه‌ استاد معین

هر چه فکر می‌کنم من کی دقیقا برای اولین بار عاشق شدم یادم نمی‌آید. یعنی بارهای زیادی بوده که توی هپروت رفته باشم و مدتی نفهمم چی به چی است. اما این که بگی دقیق‌ترین و مهم‌ترین عشق کدام بود و خودت را به کدام عشق می‌شناسی، نمی‌دانم. اما شاید برای اولین اولینش باید بروم خانه‌ی استاد معین. اولین جیش و پیپی‌هایم به این دنیا را در خانه‌ی امام حسین کردم اما زندگی را از خانه‌ی استاد معین یادم می‌آید و عشق را از راه‌پله‌هایش.
خیابان لعل آخر، نبش بن‌بست اول، پلاک یک ، طبقه سوم. یک خانه‌ی هفتاد و پنج متری داشتیم در آزادی که اولین ملک پدرم محسوب می‌شد.

طبقه‌ی اول خانم رضایی اینا و نوشین و مریم زندگی می‌کردند که خانه‌شان همیشه بوی عجیب ادویه‌های جنوبی می‌داد و هر وقت که مامان باباهای‌مان سر مسائل ساختمان باهم خوب بودند می‌توانستیم من و امیرحسین
باهاشان توی حیاط بازی کنیم.
خاله شهین شد خاله‌ی نداشته‌ی من. با مادرش شفیقه‌خانم-که ما خانم‌موسوی صدایش می‌کردیم - طبقه‌ی چهارم بودند. شهین همسن مامانم بود اما شوهر نکرده بود و تنهایی‌های مامانم را در غیاب تقریبا همیشگی پدرم حسابی پر می‌کرد. قد بلند و خیلی گرد و نرم بود و همیشه با یک بغل خوراکی از سرکار می‌آمد. صندوقدار فروشگاه سپه بود. شب‌ها یک‌راست می‌آمد خانه‌ی ما. وقتی دیگر خیلی دیر می‌شد خانم موسوی از توی راه پله داد می‌زد «شهیین! هاردااااسن؟»
گفتم راه‌پله... عشق برای من از توی راه‌پله‌ی همان خانه پیدا شد.

طبقه‌ی دوم پدرام با پدرش آقای حاتمی، کارمند عالی‌رتبه‌ی وزرات نفت و شانتی‌خانم، زن هندی پدرش زندگی می‌کرد. شانتی قدبلند و لاغر و ذغالی و مهماندار هواپیما بود. از آقای حاتمی یک دختر سیاه‌سوخته هم زاییده
بود که اسمش یادم نمی‌آید. مهم هم نیست.

پدرام اما سفید و فرفری و دندان خرگوشی بود. خوره‌ی نقاشی و کارتون و هم‌سن و سال من و امیرحسین.
توی راه‌پله بین طبقه دوم و سوم با امیرحسین بساط می‌کردند. پاستل‌ها و مداد رنگی‌ها و کاغذهای‌شان را پخش و پلا می‌ریختند وسط و هی لاکپشت‌های نینجا را می‌کشیدند. آنها نقاشی می‌کشیدند و من که تازه سواددار شده بودم آگهی‌های روزنامه‌ام را می‌خواندم.
پدرام خوره‌ی آدم‌فضایی‌ها و سفینه‌ها و چیزهای عجیب و غریب بود . البته به نظر من که دندانه‌ای خرگوشی‌اش یک چیز دیگر بود. او به امیرحسین که استعدادش در نقاشی خوب بود یاد داده بود این‌جور چیزها
را بکشد. حسابی با هم جور شده بودند.

پدرام از همه بیشتر رافائل را می‌کشید. لاکپشت نینجای قرمز. بین نینجاها من عاشق رافائل با چشم‌بند قرمز بودم. خب حتما یه چیزی بود که پدرام هی رافائل را می‌کشید دیگر، وگرنه این همه نینجا. بنفش، نارنجی، زرد.
چرا رافائل؟ چرا قرمز؟ از من خوشش می‌آمد.
همه چیز بیمان خوب بود. قرارهای عصر راه‌پله‌ها و نقاشی کشیدن آن دو تا و روزنامه‌خواندن‌های من. همه چیز خوب بود تا صبحی که آقای حاتمی تصمیم گرفت پشت سر هم ۵۰۰ تا طناب بزند. خب کدام آدم عاقلی همچین کاری می‌کند؟ مردک دیوانه این همه طناب زد و زندگی همه‌ی ما را به هم ریخت. سکته کرد و فلج شد. خانه‌نشین شد و اعصاب و روانش بعد از آن حسابی بهم ریخت. وقتی من و امیرحسین توی خانه می‌دویدیم با عصایش می‌زد به سقف خودشان و کف ما که خفه شوید توله سگ‌ها. چند بار هم خانم موسوی را فحش داد که زنیکه‌ی خرفت چرا در یک هفته ۳ راه پله را شستی.
قرارهای راه‌پله را هم قدغن کرد. فک می‌کرد ما در شان پسر خاص و خفنش نیستیم. از همه بدتر گیردادن‌هایش به شانتی‌خانم بود و با همه‌ی علیل بودنش دست بزن هم پیدا کرده بود. ما گوشمان را می‌چسباندیم به زمین وقتی دعوا می‌کردند. می‌خواستیم ببنیم باید برویم کمک پدرام یا نه. خب من و امیرحسین نگران رفیق‌مان بودیم. من نگران عشق هم بودم که داشت از دست می‌رفت.

یک روز بعدازظهر دیدم پدرام با دفتر فیلی‌اش پشت در خانه‌مان است.
گفت: «امیرحسین هست؟»
گفتم: «نه مامانم بردتش کلاس خط.»
آن موقع مد بود کلاس اولی‌ها را می‌گذاشتند کلاس خط و خدا را شکر که این مورد از سر من گذشته بود. شروع کرد ناخن‌هایش را جویدن. گفتم: «چته؟ چی می‌خوای؟»
«میای نقاشی بکشیم؟»
قلبم داشت از جا کنده می‌شد.گفتم: « میام میام. فقط من خیلی بلد نیستما.»
گفت: «اشکالی نداره. یادت می‌دهم. فقط مداد رنگی داری بیاری؟ من چیزی نداشتم...»
فکر کردم احتمالا آقای حاتمی ترتیب مدادهایش را داده است. دویدم و مدادرنگی‌ها و پاستل‌ها و هر چه امیرحسین داشت را از توی کمدش برداشتم و رفتم توی راه‌پله. نشسته بود روی پله‌ها. تا مدادها را دستش دادم.
گفت: «بیا شروع کنیم.»
داشت آدم‌فضایی می‌کشید. بالاپایین می‌کردم که بهش بگویم یک رافائل می‌توانی برایم بکشی و به جایش هی مدادهای سبز و قرمز را می‌ریختم جلویش. با خودم گفتم خنگ که نیست! می‌فهمد دیگر... یکهو شانتی‌خانم از پایین داد زد: «پدااااارم بدووووووو!»
پدرام نگاهم کرد. گفتم: «کجا؟»
بغض کرد. گفت: «ما داریم می‌رویم.»
«کجا؟»
«نمی‌دونم، مامانم داره ما رو می‌بره.»
ماتم برده بود. بروید؟ به همین سادگی؟ هنوز که نقاشی یاد من ندادی. شانتی‌خانم دوید آمد بالا. چشم‌های سیاهش از همیشه سیاه‌تر بود و بالای ابروی چپش سیاه نبود. کبود بود. دست پدرام را کشید و از روی پله بلندش کرد. همه‌ی مدادها ریخت و چند تا از پاستل‌ها هم ماند زیر پایش.
داشتند فرار می‌کردند از دست آقای حاتمی. به کجا، نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم عشق راه‌پله‌ها دارد از دست می‌رود.
و رفت.

photo_2023-12-04_12-41-05

برای دانش‌آموز مدرسه استثنایی منطقه زندگی‌ات سرویس مدرسه فراهم کن

ما میگرنی‌ها هم جزو معلولان هستیم. هرکدام از ما که در یک یا چند بخش وجودی‌مان (سیستم عصبی و ذهنی یا جسمی) چه ژنتیک و چه پس از به‌دنیاآمدن نیازمند کمک خاص باشیم معلولیم. حالا شما اسمش را بگذار «توان‌یاب» یا نیازمند به کمک ویژه یا به قول دکتر محسن رنانی «ویژه‌تن».

دانش‌آموزانی که در مدرسه‌های استثنایی تحصیل می‌کنند یا هوش‌بهر پایین‌تر از میانگین دارند یا چندمعلولیتی‌اند. این بچه‌ها سن تقویمی‌شان با سن عقلی‌شان فاصله دارد. برخی از آنها در بعضی هوش‌های چندگانه، دارای هوش‌بهر بالا هستند اما بخاطر دیگر مشکلات سیستم عصبی یا جسمی که مثلا در کلام یا رفتار بدنی‌شان ظهور می‌کند، آنجا تحصیل می‌کنند. جمعیت کلاس‌های آنان زیر ۱۰نفر است. معلمانشان متخصص‌اند. برخی‌ در بعض امور شخصی مانند استفاده از سرویس بهداشتی یا خوردن غذا به کمک نیاز دارند.

تا همین چندسال پیش آموزش و پرورش برای مدارس استثنایی سرویس رفت‌وآمد مهیا می‌کرد چون جزو وظایفش است. احتمالا این سرویس‌ها را در خیابان‌ها دیده‌بودید. بخصوص مناطق کم‌برخوردار بیشتر لازمشان است که مثلا یک مدرسه است و دانش‌آموزان چندین روستا یا شهر با فاصله‌های چشم‌گیر به مدرسه بروند. الان خبری از این سرویس‌ها نیست. کودک یا نوجوان توان‌یاب، خودش امکان ایاب‌وذهاب ندارد. خانواده‌های کم‌برخوردار، امکان هزینه‌کرد سرویس ندارند. پس اگر وسیله رایگان نقلیه‌ای نباشد، دانش‌آموزان ترک تحصیل می‌کند. و ترک تحصیل چنین دانش‌آموزی آسیب‌هایش به خودش و جامعه‌ چندین‌برابر یک دانش‌آموز مدرسه عادی است. او دچار انواع اختلالات روانی خواهدشد. او تنها امیدش در جهان، مدرسه است.
با این روند، آمار جاماندگان از تحصیل مدرسه‌های استثنایی روز‌به‌روز بیشتر خواهدشد. گویی قرار است این مدرسه‌ها جمع‌شوند و خلاص.

روز جهانی معلولان است. تو که بچه‌هایت را دوست داری؛ بگرد و ببین مدرسه استثنایی منطقه زندگی‌ات کجاست؟ آیا دانش‌آموزانش به مدرسه می‌آیند؟ می‌توانی با تشکیل گروهی مردمی حتی یک نفرشان را هر روز از خانه به مدرسه برسانی؟
سال گذشته با یاری ده‌ها نفر از شما ۶۰ دانش‌آموز را کمک کردیم تمام سال به مدرسه برسند.
نمی‌توانیم منتظر بمانیم تا بچه‌هایمان بخاطر بی‌‌مقداری مسئولان مسئولیت‌ناپذیر از مدرسه جابمانند.

علی‌اکبر زین‌العابدین

ادیت-شده-مقدماتی-و-میانی-ص1

کارگاه_همایش شیوه‌های آموزش نگارش و نوشتن خلاقانه به کودکان و نوجوانان (برگزار شد)

بیست‌و‌یکمین دوره‌ی مقدماتی – میانی شیوه‌های آموزش نوشتن به کودکان و نوجوانان

یادگیری مهارت نوشتن، برای فرزندان ما ضرورت است.
آن‌ها با نوشتن ژرف‌تر می‌اندیشند، موثرتر با دیگران ارتباط برقرار می‌کنند و به احساس‌های خود مسلط‌تر می‌شوند.

بیست‌و‌یکمین دوره‌ی کارگاه‌های آنلاین «شیوه‌های آموزش نگارش و نوشتن خلاقانه به کودکان و نوجوانان» ویژه‌ی معلمان و مربیانی است که می‌خواهند به شکل نظام‌مند و با روش‌های نوین آموزش ببینند. این کارگاه‌ها از تیرماه ۹۸ به همت کانون توسعه فرهنگی کودکان با همکاری ایکوم ایران برگزار شده‌است.
علی‌اکبر زین‌العابدین، موسس شبکه نوشتن خلاقانه، مدرس این دوره‌ها است.

تاکنون صدها هنرجو در این کارگاه‌ها (حضوری و آنلاین) شرکت کرده‌اند. این دوره‌ها تنها کارگاه‌های تربیت مدرس غیررسمی کشور است که برای تقویت دانش و مهارت مدرسین و تسهیلگران دروس انشا، نگارش، زبان و ادبیات فارسی و همچنین نویسندگی خلاقانه برگزار می‌شود.

مراحل ثبت‌نام:

  • فرم زیر را تکمیل و روی «ارسال» کلیک کن.
  • وجه مذکور را به شماره کارت ۶۴۶۵-۹۳۳۵-۲۹۱۰-۵۰۲۲ به نام علی‌اکبر زین‌العابدین (بانک پاسارگاد) واریز کن.
  • تصویر رسید واریز را به شماره ۲۵۰۸۶۷۴-۰۹۹۱ واتس‌اپ و یا تلگرام کن.
  • حالا منتظر باش تا همکاران ما حداکثر تا ۲۴ ساعت پس از ارسال تصویر فیش واریزی با تو تماس بگیرند.
  • چنانچه در فرایند خرید به مشکلی برخورد کردی با شماره ۲۵۰۸۶۷۴-۰۹۹۱ در تماس باش.

تخفیف‌ها

شرایط انصراف:

ثبت نام کارگاه معلمان دی‌ماه ۱۴۰۲

لطفاً تلفن ثابت را همراه با کد شهر وارد کن.
وضعیت تاهل(ضروری)
از کجا با کارگاه آشنا شده‌اید؟(ضروری)

سوگ

هاله عالم تبریز – خوب شد بابا رفت

خوب شد بابا رفت. نمی‌توانست تحمل کند، می‌مرد!

آن‌قدر از دکترها بیزار بود که پسر خودش دکتر شد. بیماری ضعف بود و او فراری از هرچه که قدرتش را زیر سوال ببرد. در طول زندگی‌اش فقط سه بار بیمارستان رفت. دو‌ بار برای عمل‌های اجباری و آخرین بار برای خداحافظی با زندگی...

 من نبودم و نمی‌دانم در آن نصف روز چه اتفاقی افتاد. اما دکترها گفتند سکته مغزی کرد و اگر ‌می‌ماند، فلج می‌شد. برای غریق نجات سواحل محمودآباد، قهرمان کشتی، تنیس روی میز و فوتبال مسابقات استانی و دانشجویی چگونه می‌توان پایانی بی‌تحرک را تصور کرد؟! بی‌خبر و با این عجله رفتنش قابل‌درک‌تر است تا مدت‌ها سکوتش.

با حرکت‌های آنی بابا خو گرفته‌ام. ۲۳ سال پیش با یک گپ نیم‌ساعته یک‌باره خودمان را کوچ‌کرده به کشوری غریب یافتیم. بابا اهل عمل و مرد حرکت بود. اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که برنامه‌ی آخرین سفرش را هم با این سرعت اجرا کند.

بابا همش ۶۴ سالش بود. سالم و سرحال. و تازه میخواست با زندگی حال کند. بعد از سال‌ها دوندگی خوشحال بودیم که نهایتا اصرارهایمان را لبیک گفته و بازنشسته شده است. فکر می‌کردیم این حق اوست که کمی استراحت کند. ولی شاید ما اشتباه می‌کردیم. شاید بابا نباید ‌می‌ایستاد. بعد از آن‌همه دویدن یک‌باره ایستادن او را زمین زد.

در جواب گلایه‌هایم از ناگهانی رفتنش همه یک‌صدا این جمله‌ی بابا را که اواخر بهشان گفته بود، تکرار می‌کردند: «برای من کیفیت زندگی مهم است نه کمیت آن. اگر امروز بمیرم اصلا ناراحت نخواهم شد، من خوب زندگی کردم!». در روزهای اول بعد از رفتن بابا این جمله گاهی به حد مرگ مرا عصبانی می‌کرد و گاهی به شدت آرام؛ ولی در هر صورت هیچ‌چیز نمی‌توانست جلوی خونریزی روحم را بگیرد. شوخی بی‌مزه‌ای بود نبودش. ولی روزهایی که بی او گذشت جدی‌ترین تجربه‌ی زندگی‌ام شد.

در طول این سه سال هر جا مردی به سن و سال بابا دیدم، دلم لرزید و بغضم مثل یک بادکنک باد شد و ترکید. آخر می‌دانی، دفعه‌ی آخر که بابا را دیدم، دستانش ‌می‌لرزید و حرکات فرزش کمی کند شده بود. منی که حتی طاقت دیدن اولین تأثیرات پیری را در بابا نداشتم، چگونه می‌خواستم بابا را کم‌توان و بی‌حرکت ببینم؟ نه! نه! اصلا برایم قابل‌تصور هم نیست. خوب شد بابا رفت!!!

بابا آن‌قدر برای رفتن عجله کرد که دیدار آخرمان ماند برای سردخانه. امان از بیمارستان دِی و سردخانه‌اش که من گرمایی را تا ابد سرمایی کرد. بابا آرام خوابیده بود. آن‌قدر آرام که تا آن روز به خاطر نداشتم. تنش کمی سردتر، رنگش کمی کبودتر، ولی بابایی‌ خودم بود. همان که می‌شناختم و با نرمی پوستش آشنا بودم. همان که گرمای دستش گرمای تنم بود.

آن‌قدر کنارش ماندم تا سرمای تنش برای ابد در جسم و جانم جاودانه شود. فکر می‌کنم حلقه‌های کبود زیر چشمم که بعد از آن روزها نمایان شد و دیگر نرفت را هم از بابایی کش رفتم. آخر یک عمر وجودش را با جان و دل خریده بودم، نمی‌شد از آخرین پیشکشش بگذرم.

ولی این‌ها هم کافی نبود، به چیزی برای چنگ زدن نیاز داشتم. چیزی که به من قدرت حرکت بدهد. منی که از آخرین سخن و نصیحت بابا محروم مانده بودم به چیزی نیاز داشتم تا آن را یک عمر مثل بت با خودم حمل کنم.

نمی‌دانم در آن لحظات دردناک چرا و چگونه به ذهنم خطور کرد ولی خودم را دیدم که دارم فریاد می‌زنم: «قیچی، قیچی بدید بهم»!

فکر می‌کنم این جمله آن‌قدر قاطعانه بود که کسی چند و چونش را نپرسید. قیچی در دستم بود! با دستانی لرزان، با هزاران عذرخواهی از بابا و میلیون‌ها احساس ناشناخته، جلوی موهای بابا را قیچی کردم.

بابا عاشق موهایش بود. هر روز دوش ‌می‌گرفت و دقیقه‌های طولانی وقت صرف میکرد تا جلوی موهایش را رو به بالا حالت بدهد. خودش تعریف می‌کرد جوان که بود بعد از شستن موهایش، عمه‌سوری یا عمه‌سهیلا باید آینه را نگه ‌می‌داشتند تا او موهایش را درست کند. حتی می‌گفت اگر جلوی موهایش آن‌طور که دوست داشته نمی‌شده، دعوا راه ‌می‌انداخته که شما آینه را بد نگه داشته‌اید. به زبان خودشان به او لقب «اصغر آینا داراق» داده بودند (به ترکی آذری یعنی اصغر آینه و شانه به دست!)، از بس که جلوی آینه به خودش می‌رسیده.

آه بابایی تو نیاز مرا به وجودت ‌می‌دانستی. این تو بودی که در آن لحظات تاریک گم‌گشتگی، صدا شدی و فریاد زدی: «قیچی». شنیدم که مثل همیشه گفتی: «حالا که اتفاق افتاده، باید جمعش کنیم!». راست می‌گفتی باید جمعش می‌کردیم؛ ولی نگفتی که جمع کردن تکه‌های خردشده‌ی جانمان یک عمر طول خواهد کشید!