ادیت-شده-مقدماتی-و-میانی-ص1

کارگاه_همایش شیوه‌های آموزش نگارش و نوشتن خلاقانه به کودکان و نوجوانان

بیست‌و‌یکمین دوره‌ی مقدماتی – میانی شیوه‌های آموزش نوشتن به کودکان و نوجوانان

یادگیری مهارت نوشتن، برای فرزندان ما ضرورت است.
آن‌ها با نوشتن ژرف‌تر می‌اندیشند، موثرتر با دیگران ارتباط برقرار می‌کنند و به احساس‌های خود مسلط‌تر می‌شوند.

بیست‌و‌یکمین دوره‌ی کارگاه‌های آنلاین «شیوه‌های آموزش نگارش و نوشتن خلاقانه به کودکان و نوجوانان» ویژه‌ی معلمان و مربیانی است که می‌خواهند به شکل نظام‌مند و با روش‌های نوین آموزش ببینند. این کارگاه‌ها از تیرماه ۹۸ به همت کانون توسعه فرهنگی کودکان با همکاری ایکوم ایران برگزار شده‌است.
علی‌اکبر زین‌العابدین، موسس شبکه نوشتن خلاقانه، مدرس این دوره‌ها است.

تاکنون صدها هنرجو در این کارگاه‌ها (حضوری و آنلاین) شرکت کرده‌اند. این دوره‌ها تنها کارگاه‌های تربیت مدرس غیررسمی کشور است که برای تقویت دانش و مهارت مدرسین و تسهیلگران دروس انشا، نگارش، زبان و ادبیات فارسی و همچنین نویسندگی خلاقانه برگزار می‌شود.

مراحل ثبت‌نام:

  • فرم زیر را تکمیل و روی «ارسال» کلیک کن.
  • وجه مذکور را به شماره کارت ۶۴۶۵-۹۳۳۵-۲۹۱۰-۵۰۲۲ به نام علی‌اکبر زین‌العابدین (بانک پاسارگاد) واریز کن.
  • تصویر رسید واریز را به شماره ۲۵۰۸۶۷۴-۰۹۹۱ واتس‌اپ و یا تلگرام کن.
  • حالا منتظر باش تا همکاران ما حداکثر تا ۲۴ ساعت پس از ارسال تصویر فیش واریزی با تو تماس بگیرند.
  • چنانچه در فرایند خرید به مشکلی برخورد کردی با شماره ۲۵۰۸۶۷۴-۰۹۹۱ در تماس باش.

تخفیف‌ها

شرایط انصراف:

ثبت نام کارگاه معلمان دی‌ماه ۱۴۰۲

لطفاً تلفن ثابت را همراه با کد شهر وارد کن.
وضعیت تاهل(ضروری)
از کجا با کارگاه آشنا شده‌اید؟(ضروری)

یلدا مظفریان – جواب خیس

جواب خیس
نویسنده: یلدا مظفریان
روایت‌های هنرجویان راوی روان
دوره‌ی سوگ

درست در بیست و نهمین روز شهریور آن سال، حدود ساعت دوازده ظهر یک روز کاملاً معمولی، زنگ تلفن به صدا درآمد و من گوشی را برداشتم. رفیق گرمابه و گلستانش، مهدی بود که بعد از یک احوالپرسی سریع و فرمالیته خواست با بابا صحبت کند. لحن حرف زدن بابا بعد از چند لحظه گفت‌وگو با مهدی دگرگون شد. آنچه از حنجره‌اش بیرون می‌زد انگار صدا نبود، آشوب و دل‌شوره بود! از آن لحظه به بعد با آن زنگ تلفن، برای مامان، بابا و من، رنگ دنیا تغییر کرد!

همین که بابا و مامان به قصد عزیمت به سمت دردانه‌شان، پرشتاب به جمع کردن ساک و پوشیدن لباس مشغول شدند، دوباره صدای زنگ تلفن در خانه پیچید و باز هم دستان من به سمت تلفن هجوم بردند و دوباره همان صدا: «یلدا جون، لطفاً همراه بابا شما بیاین… مامان نیان». میخ‌کوب بودم و دهانم خشک شده بود. چشمان تیزبین مامان آن‌چنان حالتم را برانداز کرد که فهمید درخواستی غیرعادی از من شده. آنجا بود که عمیقاً درک کردم غریزه مادرانه چقدر دقیق‌تر از حواس پنج‌گانه عمل می‌کند. لازم نبود آنچه شنیدم را بشنود؛ مامان خوب می‌دانست که باید برود و تا وقت رفتن تنها یک جمله را مدام تکرار می‌کرد: «چرا خودش زنگ نزده؟»

از پنجره آشپزخانه رفتنشان را نگاه می‌کردم. بدرقه‌ای سرد، پراضطراب و بی‌روح. مامان را می‌دیدم که ناله‌کنان دو دستش را روی پاهایش می‌کوبد و سرش را تکان می‌دهد. گویی که او زودتر فهمیده بود! در لحظه آن بدرقه سرد، رنگ همه چیز در نظرم خاکستری بود.

رفتند و من ماندم و تنهایی. صدای سکوت بلندتر از هر نوایی در خانه پیچیده بود و نبودنش بیش از هر کسی در خانه حس می‌شد. به دنبال ردپایی از او می‌گشتم. به کفش‌هایش خیره شدم که جفت شده کنار هم جلوی در ورودی قرار گرفته بود. به اتاقش رفتم، پشت میزش نشستم، دفتر و دستکش را باز کردم و ورق زدم. نگاهی به دستخطش انداختم. هنوز هم به نظرم بد خط بود! کمد لباس‌هایش را باز کردم، دستی به آن‌ها کشیدم. سپس روی تختش دراز کشیدم. به سقف اتاق چشم دوختم، به چراغی که بی‌رمق آویزان بود. چشمانم را بستم و لحظه رفتنش را به یاد آوردم که با چه شتاب و عجله‌ای کوله‌بارش را به دست گرفته بود و پله‌ها را دو تا یکی پایین می‌رفت. درست در آخرین پیچ راه‌پله بدون آنکه نگاهم کند، بلند گفت: «یلدا فعلا خداحافظ!» تلاش کردم صدایش را دقیق به خاطر بیاورم. اما هرچه کردم نشد، با خودم کلنجار رفتم که چطور ممکن است؟ بیست و شش سال است که خواهر و برادریم! کلافه شدم و از اتاقش بیرون آمدم. از شدت دلشوره حالت تهوع گرفته بودم. از لحظه آن زنگ تلفن کوفتی، لب به چیزی نزده بودم. فقط در تنهایی از این اتاق به آن اتاق و از آشپزخانه تا حمام را گز می‌کردم. زمان انگار خیال سپری شدن نداشت! دنیای خاکستری اطرافم تهی بود از هر چیزی. نه اتفاقی، نه تماسی، نه رفت و آمدی، نه حوصله‌ای برای انجام کاری. من بودم و هیچ که با هم تجربه پوچی را می‌ساختیم. معلوم نبود که اصلا چرا در خانه ماندم و چرا همراهشان نرفتم! درگیر پرسش‌هایی مستمر و بی‌پاسخ بودم که یک‌به‌یک از ذهنم می‌گذشتند. دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟ چرا برای او؟ چرا این، چرا آن و…

 نزدیک به غروب بود. می‌بایست رسیده باشند و تماس بگیرند اما خبری نبود. با دلهره به بابا زنگ زدم اما هرچه تماس گرفتم مشترک موردنظر در دسترس نبود. جرات زنگ زدن به مامان را هم نداشتم. گویی آن حس و غریزه مادرانه مرا ترسانده بود. بالاخره برای لحظه‌ای بر ترسم غالب شدم و این بار به مامان زنگ زدم ولی بابا جواب داد! از جا پریدم. با لحنی توامان از پرخاش و درماندگی، بابا را سین‌جیم کردم:«کجایین؟ می‌دونی از وقتی رفتین چند بار تماس گرفتم؟ پس چرا خود مامان جواب نداد؟ چه خبر؟ احسان چطوره؟» بابا اندکی سکوت کرد و بعد با صدایی زمزمه‌وار گفت: «احسان بعد از تصادف توی بیمارستان بستریه، مامان اونجاست و نمی‌تونه جواب بده، تلفنش دست منه». انگار که بر اسپند روی آتش آبی ریخته باشند کمی آرام شدم و تاکید کردم که دوباره تماس می‌گیرم و می‌خواهم با مامان صحبت کنم. تماس کوتاهمان تمام شد. بعد از یکی دو ساعت دوباره به مامان زنگ زدم اما باز هم بابا برداشت و دوباره همان سوال و دوباره همان جواب. اما این بار اصلا باور نکردم.

باز من ماندم و تنهایی. شب شده بود. نشستم کنار همان پنجره آشپزخانه. به آسمان سیاه چشم دوختم و به ستاره‌ها که یک‌به‌یک خودنمایی ‌می‌کردند؛ گرچه این خودنمایی در نظرم تلاشی بیهوده بود و هیچ یک زیبا نبودند! دیگر طولانی‌ترین شب سال زندگی من یلدا نبود، دقیقاً همان شب لعنتی بیست و نهم شهریور ماه بود، همان شب پرستاره و زشت که تا صبح پلک نزدم.

نزدیک به ساعت هفت صبح آماده شدم تا عازم مقصدی بشوم که دقیقاً نمی‌دانستم کجاست. بیمارستان است یا….؟! همین که در خانه را به قصد خروج باز کردم و می‌خواستم از آن پیله خاکستری رنگ تنهایی بیرون آیم، چیزی شبیه به تجربه یک شهود در من رخ داد، انگار نوایی بلند شد و گفت: «پیش از رفتن، به بابا زنگ بزن» و من چنان کردم. این بار بابا جوابی خیس به من داد، سرشار از اشک: «توی پزشکی قانونی هستم… احسان تمام کرده». یک‌باره رنگ دنیا و همه جا سیاه و تاریک شد. فرو کشیده شدم در قعر لحظه‌ای وصف‌ناشدنی از تجربه یک حس تلخ، و دوباره سرشار از پرسش، لبریز از چرا، و غرق در اشک. صدای زاری‌ام بالا و بالاتر رفت و سکوت خانه را در هم شکست. در واقع من هرگز از آن پیله تنهایی بیرون نیامدم، من در آن گرفتار و اکنون عزادار شده بودم!

در میان توده متراکمی از اشک، ناخودآگاه نگاهم به کفش‌هایش که کنار در، مرتب جفت شده بود، افتاد. دوباره به سمت اتاقش رفتم. در کمد لباس‌هایش را باز کردم و تک‌تکشان را بوییدم. در میان لباس‌هایی که دیگر هرگز برتنش نخواهند نشست، به دنبال برادر کوچکترم می‌گشتم. بلوز سیاهی از میان انبوه لباس‌هایش یافتم و به تن کردم. با لباس خودش به عزایش نشستم! دوباره دفترش را باز کردم و دست نوازش به یادداشت‌هایش کشیدم و بر دستخطی اشک ریختم که از آن لحظه تاکنون برایم زیباترین است.

از لحظه همان زنگ تلفن در یک روز معمولی، درست از واپسین روزهای تابستان آن سال به بعد، دنیا برای مامان، بابا و من بی‌رنگ شد!

IMG_7335-11111

آقای اقبال‌زاده، آیا مهرجویی هنوز مُرده است؟

آقای اقبال‌زاده، آیا مهرجویی هنوز مُرده است؟

اکنون پناهگاه من جایی نیست؛ «کسی» است؛ شهرام‌ اقبال‌زاده.

شهرام‌خان، تا ساعت سه‌ونیمِ نیمه‌شب دیشب، از مهرجوییِ مقتول می‌نوشتم در تنهایی و در خودم، خودم را بالا می‌آوردم تا یکباره پس کشیدم. چراغ را خاموش کردم. پتو روی سرم کشیدم که سیاه باشد. صدای تق و توقِ سخت آمد. با قفلی، کلیدی چیزی ور می‌رفت کسی. قیجِ فلز خشک بود. در را از پشت، قفلِ قفل کرده‌بودم. نه که چیزی داشته‌باشم برای بردن و نه حتی برای خوردن! بخاطر خودم که دوباره دو شبِ سیاهِ پشتِ سر هم مرا نکُشند. مهرجویی را با اسلحه‌ی سلاخی کشته‌بودند؛ آنها من را مُرده‌بودند. چون مهرجویی منِ پانزده‌ساله را به دنیایی جدید آورده‌بود. مهرجویی سرزمین روشنفکری و فرهیختگی را نشانم داد. مهرجویی که نه من را می‌شناخت و نه هیچ‌کدام از ما جوانه‌زده‌های دهه‌های شصت و هفتاد را. او با سینمایش و فقط برای بعضی‌مان با یک هامون‌اش یا یک پری یا یک بانو یا لیلایش یا آخر کار با درخت گلابی‌اش. من فیلم می‌دیدم و در خونم آواز می‌شد که نویسنده‌ام، می‌دیدم و در من غلیان می‌یافت که کتاب‌خوانم. می‌دیدم و فیلسوف و عارف و سالک می‌شدم. می‌دیدم وحماقت‌هایم بالا می‌آمد و از بالا‌آمدنش غرور بیخودم ترک برمی‌داشت. می‌دیدم و یادم می‌داد فرق اصالت و سانتی‌مانتالیزم را. از دروازه‌های تردید واردم می‌کرد و جایی کمی امن‌تر رها می‌کرد خودم با خودم را. تَوهم به‌دردبخوری می‌دادمان. انگار آن فیلم‌‌نامه‌ها را خودمان نوشته‌بودیم، خودمان بازی کرده‌بودیم، برایشان موسیقی انتخاب کرده‌بودیم.

صدای وررفتن می‌آمد ساعت سه‌ونیمِ نیمه‌شب سیاه، شهرام‌خان! خواستی باور نکن. این توهم نبود. عین صدا بود به هر چه قسم. زیر پتوی سیاه گفتم با خودِ مُرده‌ام: «آمده‌اند تَنم را رگ بزنن.» شب قبلش مهرجویی را، که خود من بودم رگ‌ها و عصب‌ها زده‌بودند. دوباره آمده‌بودند خیالشان راحت‌تر شود. چقدر نترسیدم! چراغ روشن نکردم. نور گوشی را پراندم. جهیدم از تخت. برخلاف همیشه که می‌ترسم و خشک می‌مانم. نور چرخاندم ببینم چگونه شب قبلش مرا کشته بودند؟ فهمیدم: «کُشته، شجاع است.»

شهرام‌خان، تو تنها کسی بودی که هر سه دیدار و تماسم را با مهرجویی بزرگ رقم زدی. سال‌ سردِ سرطان و بیمارستانت را از مصاحبه مهرجویی باخبر شدم. یادت است از همان تخت سرطان اولین پیام‌هایمان را ردوبدل کردیم؟ و تو به تدریج خودت را زنده‌کردی، بر خود، خدایی کردی. برای اطمینان اولین قرار کاری دوره نقاهتت را گذاشتیم و به میزگرد آمدی و باورم شد که زندگی این مُرده‌خانه را زنده می‌کنی. از آن روز، حضورت در سناریوی زندگی کم‌اهمیتم -که دیشب تمام نشد و دستی که با قفل ور می‌رفت از حرکت ایستاد و خاموش شد- آغازشد. شهرام‌خان، تو روی دیگر مهرجویی را بازنمایاندی. تو مهرجوییِ نویسنده و مترجم کتاب را زنده کردی. به من پیام دادی که بیا اولین رونمایی‌های کتاب‌هاش که باعث و بانی‌اش خودت بودی و دیدار اولم با مهرجویی حاصل شد و دو سه سوال کهنه‌ام را  بخاطر بودنت، مهرجویی درگوشی، پاسخم داد. به من گفت: «حواست باشه توی همین سفرنامه پاریسم اسم مستعار حامدی، همون غلامحسین ساعدیه. بقیه جوابت اونجا.» و یک راز هم از ساعدی و خودش گفت که الان نمی‌خواهم بنویسم و شاید هیچ‌وقت ننویسم تا رازی را که مهرجویی به خودم گفته برای خودم بماند حتی اگر به چند‌ نفر دیگر که یکی‌اش خودت هستی گفته باشد. دیدار دوم که برای کتاب دیگرش بود و داشتیم قهوه می‌خوردیم به من گفت: «اگه این رفیق مشترکمون شهرام نبود این کتاب‌ها هم نبودها! آخر عمری کتاب‌نویسم کرد. من از عالم نشر و اینها سردرنمی‌آرم. کار شهرامه. کتاب‌ها به اصرار و تشویق شهرامه. به درد می‌خورن یا نه نمی‌دونم! به حرفش گوش می‌کنم.» شهرام‌خان، پس از شب اول رفتنِ مهرجویی که خون‌زده شدم فقط تو به یادم آمدی. باز هم با تو در سرم حرف می‌زدم. می‌گفتم: «چه کار می‌کنی با این فلاخن‌ها که به تمام پیکرت می‌کوبند؟! چطور بعد از گذرت از آن سرطان استخوان‌سوز و این همه دوستانی که دم به دم از دست می‌دهی و چندماه نمی‌گذرد که پانته‌آی آزادت، دختر جوانت پر گشوده و حالا داریوش رفیقت با این سقاوت و شقاوت؟ آقا چکار می‌کنی؟! آقا چجوری اینجوری هستی؟!» و هربار توی سرم با تو حرف می‌زنم و از همین فلاخن‌های سرخ و سیاهِ داغ ازت می‌پرسم می‌دانم که تو دَرجا پاسخی داری. می‌دانم قلبت آتشستان است و همیشه گلستانی زیرش روشن. باز می‌نشینی به انصاف وجودگرایانه‌ات. خِرد هستی‌شناسانه‌ات. می‌نشینی درد را تفسیر موثق و موسع می‌کنی. و با نرمی خودآفریده‌ات «می‌دانی اکبرجان‌»هایت شروع می‌شود … دست به قلم می‌بری برای همه ما و می‌خوانیمت. همیشه یک قُلُپ دیگر برایم/برایمان باقی می‌گذاری تا کُشته‌ی کامل نشوم، کُشته‌ی کامل نشویم در این کُشته‌سرا. رازت را نمی‌دانم شهرام‌خان. فقط رازت همیشه با من در سخن است که زندگی را یک قُلپ دیگر برایم نگه می‌داری حتی اگر رنگ چرک چُدنی پوسیده داشته‌باشد. تو ایستاده‌ای برای ماندگارکردن زندگی‌هایی که شد و کشته شد و تو مثل خودت که خودت را زنده می‌کنی، دوباره بلندشان کنی.

شهرام‌خان، حرف‌های ناسازِ شلخته‌ام را خوب گفتم یا بد، مهم نیست، تو خوب باش، تو خوبش کن، تو خوبم کن.

قربان قلبت

علی‌اکبر زین‌العابدین

24مهر1402

پست-راوی-روان

کارگاه نویسندگی خلاقانه راویِ‌ روان (بزرگسال)

درباره‌ی کارگاه‌های راوی روان

کارگاه‌های راوی روان، مشق و تمرین نویسندگی است برای هر کسی در هر سطحی از نوشتن. در این کارگاه‌ها بُرش‌هایی از زندگی خود را در قالب جستار روایی بازگو می‌کنیم. تمرین نویسندگی نه برای نویسنده‌شدن، بلکه برای تجربه‌‌ای متفاوت در زندگی. برای کسی که همیشه خواسته بنویسد، اما نمی‌دانسته چگونه.
«جُستار روایی» به متن‌هایی می‌گوییم که نویسنده یا راوی، متنی آزادانه را براساس زندگی واقعی خود شکل می‌دهد، طوری‌که خواننده احساس می‌کند یک داستان خوانده است. در جستارها نویسنده همزمان با روایتش از زندگی، دیدگاه‌ها و دریافت‌های درونی خود را نیز مستقیم ابراز می‌کند.

موضوع این دوره: حسرت

حسرت اغلب گذشته‌نگر است و با احساس نارضایتی و ناامیدی از نتیجه همراه است. همان احساسی که می‌گوید ای کاش در یک موقعیت خاص، جور دیگری عمل می‌کردیم.
حسرت دلایل فراوان دارد؛ فرصت‌های ازدست‌رفته، اهداف محقق‌نشده، مقایسه‌ی خود با دیگران و…
همه‌ی این‌ها می‌تواند باعث تفکر خلاف واقع و سوگیری شناختی شود.

اما گفتن و نوشتن از حسرت، امکان‌هایی نیز در اختیار ما می‌گذارد. این امکان که از تجربه‌های گذشته‌ی خود بیاموزیم، در آینده تصمیم‌های بهتری بگیریم و کمتر غافلگیر شویم.

نویسندگی همراه با روان‌شناسی خود

در دوره‌ی «حسرت» همچنان که نویسندگی را تجربه می‌کنیم، نوعی «نوشتن‌درمانی» هم اتفاق می‌افتد؛ نوعی از گروه‌درمانی.
70% از زمان کارگاه به نویسندگی می‌پردازیم و 30% به روان‌شناسی خود مبتنی بر نوشته‌های هنرجویان و گفته‌هایشان.

  • کارگاه نویسندگی خلاقانه راویِ روان + روان‌شناسی خود
  • مدرس: علی‌اکبر زین‌العابدین
  • گروه سنی: ۱۸+ سال
  • شرایط پرداخت اقساط (۴۰ درصد کل هزینه پیش‌پرداخت + دو قسط)
  • آنلاین: روزهای دوشنبه ساعت ۱۷:۰۰ تا ۲۰:۰۰ (شروع ۱۵ آبان)
  • حضوری: روزهای چهارشنبه ساعت ۱۷:۰۰ تا ۲۰:۰۰ (شروع ۱۷ آبان)
  • زمان هر جلسه: ۱۸۰ دقیقه
  • تعداد جلسات: ۷
  • شهریه: ۵,۶۰۰,۰۰۰ تومان
  • 25درصد تخفیف ویژه باشگاه هنرجویان (همه‌ی کسانی که در هرکدام از کارگاه‌های علی‌اکبر زین‌العابدین شرکت کرده‌اند) با کد اختصاصی Honarjoo که شهریه می‌شود: ۴,۲۰۰,۰۰۰
  • اگر کد تخفیف اختصاصی ۲۰درصدی داری، شهریه می‌شود: ۴,۴۸۰,۰۰۰
  • اگر شامل تخفیف ثبت‌نام زودهنگام ۱۵درصدی می‌شوی (تا ۲۵مهرماه)، شهریه می‌شود: ۴,۷۶۰,۰۰۰
  • اگر شامل تخفیف ثبت‌نام گروهی ۱۰درصدی می‌شوی، شهریه می‌شود: ۵,۰۴۰,۰۰۰
  • محل برگزاری: محله‌ی قیطریه

مراحل ثبت نام:

  • فرم زیر را تکمیل و روی «ارسال» کلیک کن.
  • وجه مذکور را به شماره کارت ۶۴۶۵-۹۳۳۵-۲۹۱۰-۵۰۲۲ به نام علی‌اکبر زین‌العابدین (بانک پاسارگاد) واریز کن.
  • تصویر رسید واریز را به شماره ۲۵۰۸۶۷۴-۰۹۹۱ واتس‌اپ و یا تلگرام کن.
  • حالا منتظر باش تا همکاران ما حداکثر تا ۲۴ ساعت پس از ارسال تصویر فیش واریزی با تو تماس بگیرند.
  • چنانچه در فرایند خرید به مشکلی برخورد کردی با شماره ۲۵۰۸۶۷۴-۰۹۹۱ در تماس باش.

شرایط انصراف:

  • از ۷روز تا ۳روز مانده به شروع کارگاه ۱۰درصد از کل شهریه کسر می‌شود
  • از ۳روز مانده تا شروع کارگاه ۳۰درصد از کل شهریه کسر می‌شود
  • پس از شروع کارگاه مبلغی بازگردانده نمی‌شود

فرم ثبت نام کارگاه راوی روان/حسرت

YYYY slash MM slash DD
لطفاً تلفن ثابت را همراه با کد شهر وارد کن.
انواع فایل های مجاز : jpg, gif, png, pdf, حداکثر اندازه فایل: 128 MB.
از کجا با کارگاه آشنا شده‌اید؟(ضروری)

این فیلد برای اعتبار سنجی است و باید بدون تغییر باقی بماند .

photo1695650386

مهندسی سال تحصیلی سَمی برای دانش‌آموزان

۱- به بچه‌ها در هر سنی که هستند با تاکید بگوییم: «همه زندگی‌مان را به پای تو ریخته‌ایم پس تو باید بهترین نتیجه و نمره را بگیری.» تا هم منت زیادی سرش گذاشته باشیم هم او را چنان بدهکار کرده‌باشیم که تا ته سال هر چه بدود، نرسد تا با احساس خجالت‌زدگی و سرشکستگی روزش را شب کند.

۲- به آنها بگوییم: «شغل من این است و آن است و شغل تو فقط دانش‌آموزی است و هیچ کار دیگری نداری.» که هم به جز درس‌خواندن هیچ کار دیگری یاد نگیرد و چلمن بار بیاید تا وقتی بزرگ شد نتواند با دو تا آدم ارتباط ساده برقرار کند و یک خیار هم نتواند پوست بگیرد هم اینکه محصل‌بودن برایش یک کار طاقت‌فرسا و غول‌پیکر شود و حسابی گیر بیفتد.

۳- برای اینکه او را به درس و مشق علاقه‌مند کنیم گران‌ترین لوازم‌التحریر را بیشتر از توانمان تهیه کنیم تا هم او را پرتوقع و طلبکار بار بیاوریم و هم توی مخش برود که شرط یادگیری و رشد خرج‌کردن پول بیهوده است و هم دک و دهان خودمان تلفات بدهد هم بچه‌هایی که ندارند دلشان آب شود ‌و حالشان از مدرسه و خانواده‌‌شان بهم بخورد.

۴- از همین اول سال به آنها حالی کنیم که: «ببین تو خیلی باهوشی فقط تلاش نمی‌کنی. مثل سال‌های پیش نباش که با بی‌دقتی نمره کم می‌آوردی و حواست فقط پی بازی بود.» که هم حق حواس‌پرتی و سرخوشی را از او گرفته باشیم (چون بازیگوشی که کار بچه‌ها نیست مال پیرها است) و هم عزت نفسش را پایین بیاوریم هم بیخودی برچسب باهوش‌بودن به او بزنیم که خدا را هم بنده نباشد.

۵- به او یاد دهیم که هر چه معلم و مدیر و ناظمت گفتند فقط بگوید چشم! آسه برود و آسه بیاید. نه سوال اضافی بپرسد نه جواب اضافی بدهد. نه بحثی نه چالشی نه نقدی، هیچی هیچی. اینجوری هم شهروند توسری‌خور بار بیآوریم هم احساس در قفس‌بودن را در او به فریاد برسانیم.

۶- کتاب درسی و کمک‌درسی را بکنیم الگوی اصلی مطالعه. بگوییم اول درس بعداً هر کتاب دیگری. چون آدم با کتاب درسی و مخلفاتش مدارک تحصیلی مهم می‌گیرد و اینجوری حتما حسابی پولدار و پیشرفته می‌شود. بچه هم که مخ درست و حسابی ندارد تا ببیند مدرک‌های دانشگاهی که میلیون میلیون صادر شده‌اند چه انسان‌های رشدیافته‌ای تحویل سرزمین پاک آریایی‌مان داده‌اند!

۷- تا از فرزندمان شنیدیم که یکی از معلمان مدرسه حرفی زده یا رفتاری کرده که به مذاق او یا خود ما خوش نیامده، هر چه در دهانمان چرخید بار آن معلم کنیم تا هم مدرسه را در ذهن بچه بی‌اعتبار کنیم و نتوانیم تا آخر سال او را با جرثقیل هم تکان دهیم هم مهارت حل مساله را بجای پشت سر کسی لیچار گفتن در ذهن او خاموش کنیم.

۸- هی توی کیفش را پر کنیم از میوه و خوراکی و غذا مثل اینکه هر روز دارد عازم اردوی جام جهانی می‌شود، پول زیاد هم توی جیبش فرو کنیم که هر چه دلش خواست از بوفه بخرد بعد که به خانه رسید توی سرش بکوبیم که چرا میوه‌‌ات را نخوردی بی‌عرضه! چرا خوراکی‌هات مانده؟ چرا آشغال‌های بوفه مدرسه را خریدی؟ لیاقت نداری.

۹- هر امتحان و آزمونی هم که ورقه‌اش را آورد یادمان باشد اول برویم سراغ غلط‌ها و اشتباهاتش. ببینیم کجا را بلد نبوده، کجا نمره کم آورده و‌ بکوبیم توی سرش. مهم هم نیست خودمان سر درمی‌آوریم یا نه. مهم این است چیزهایی را که بلد بوده به رخش نکشیم خدای ناکرده تا تشویق نشود. چون مثل خود ما که همه چیز عالم را از لحظه به دنیاآمدن در بیمارستان بلد بوده‌ایم او هم باید کاملا بلد باشد بدون یک نقطه اشتباه!

.

.

علی‌اکبر زین‌العابدین

gheyre akhlaghi0

نوجوانم ویدیوهای غیراخلاقی می‌بیند!

پاسخ به پرسش‌های شما.

عنوان پرسش: دختر نوجوان پانزده‌ساله‌ای دارم که مرتب سرش توی گوشی موبایل است و ویدیوهای غیراخلاقی می‌بیند. حالا نمی‌دانم چگونه سر صحبت را با او باز کنم و چه چیزهایی بگویم. آیا باید مانعی ایجاد کنم یا نه؟

4

تیزهوشان یا فوتبال

پاسخ به پرسش‌های شما.

عنوان پرسش: فرزند پسرمان عاشق فوتبال است و با این‌که مدرسه‌ی تیزهوشان درس می‌خواند، تصمیم گرفته ترک تحصیل کند. باید چه‌کار کنیم؟